میز مطالعه - عقل آباد|و شاید همان ناکجا
سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران


میز مطالعه - عقل آباد|و شاید همان ناکجا


درباره نویسنده
میز مطالعه - عقل آباد|و شاید همان ناکجا
-
تماس با نویسنده
[مقالات در باشگاه اندیشه]
[English ver]


آرشیو وبلاگ
درباره نیهیلیسم
قاب شیشه‏ای
درباره تکنولوژی
درباره فلسفه
مکاتب ادبی
میز مطالعه
درباره جراید
درباره غرب
درباره قرآن
درباره پوپر
سیاست
ارغوانیه
لاطائلات
یادنامه
وقایع


.::دوستان::.
حسین کاشانی
آنتن!
نائب
در محضر نور
تشریک
زکریا راحل
دهقان فرد
حامد زمانی
محمد نمازی
حامد فتاحی
محمد الیاس
سعید رضایی
سعید اعوانی
محمد میلانی
محمد بطحایی
روح الله رجبی
سهیل اسدی
فرهاد جعفری
محمد منتظری
محمد آل حبیب
محمدرضا باقری
محمد علی زرین
علیرضا رحمانی
رضا عسگریفر
سلمان محمدی
روح الله رشیدی
محمد علی بیگی
سید مجید کمالی
احسان محمودپور
شهاب اسفندیاری
محمود احمدی نژاد
مهدی ابراهیم زاده
سید جعفر حسینی
سید مهدی موسوی
علی رضا مکاریان پور
مسعود مسیح تهرانی
محسن حسام مظاهری
حسن باقری
وحید هاشمی
علی رضا قربانی
محمد علی سافلی
علی رضا عالمی

.::پیوندهای وب گاه::.
حرف ما [28]
پایگاه نشریات [20]
دکتر کچوییان [57]
سنت گرایان [68]
دکتر سروش [176]
رضا امیرخانی [123]
استاد مطهری [46]
علامه جعفری [58]
دکتر خسروپناه [82]
دکتر رضا داوری [123]
آیت الله مصباح [59]
مصطفی ملکیان [119]
دکتر احمد فردید [164]
سید مرتضی آوینی [74]
سید منیرالدین حسینی [78]
[آرشیو(26)]

نغمه


از بروز شدن ارغوان آگاه شوید
 
لوگوی وبلاگ
میز مطالعه - عقل آباد|و شاید همان ناکجا

هر گونه استفاده از مطالب بدون کسب اجازه ممنوع است
v.nasirikia@gmail.com
مدرسه علمیه مشکوه  RSS 

طوفان دیگری در راه است، 395 ص
سیدمهدی شجاعی، 1339
چاپ اول: 1384
قیمت: 5700 تومان
کتاب نیستانروی جلد/ طوفان دیگری در راه است
مقداری بن کتاب از سازمانی رسیده بود برای گروه جهادی‏ دانشگاه، من هم باید می رفتم خرجشان می‏کردم. همین نمایشگاه کتاب امسال. برکت هم داشت، با 100 تومان، 52 جلد کتاب خریدم.
رفتم غرفه نیستان. غرفه بزرگی بود. مشتری هم زیاد داشت. کتاب‏هایی که به نظرم خوب بود گرفتم. ازبه، رزیتا خاتون، پدر عشق و پسر، ناصر ارمنی و ... . تا فروشنده داشت کتاب‏ها را جور می‏کرد یک بنده خدایی که کنارمان ایستاده بود گفت: «ناصر ارمنی به نسبت بقیه آثار امیرخانی ضعیف است! نه؟!» من هم با صراحت تمام گفتم:«مجبوریم بخریم! اولاً ما نخریم کی بخره؟! دوماً اینا رو نخونیم چی بخونیم؟! نویسنده مسلمان همین‏ها
 هستند، ما مجبوریم خزعبلات‏ اینها را بخونیم!». او هم به نشانه تأیید سرش را تکان داد و ما هم که دستمان پر از کتاب بود رفتیم به سمت غرفه بعدی.
بعداً از گفته‏ام که شاید کمی تند هم بود به فکر فرو رفتم. شاید آن‏طورها هم که آن روز گفتم نباشد.

«طوفان دیگری در راه است» داستان تحول روحی پسر و دختر دو خانواده در طول سال‌های قبل از انقلاب است. پسری به ظاهر دیوانه و دختری که رقاص و خواننده‌ی محبوب دربار است. این دو با هم ازدواج نمیکنند و دختر(زینت) با پسر(کمال) مثل مادر رفتار میکند. بعد از چند سال زینت -که برادرانش در امریکا زندگی میکنند،  کمال را به امریکا می‏فرستد تا در آنجا پزشکی بخواند. کمال در امریکا با دکتر چمران آشنا می شود. هنگام جنگ در جستجوی چمران به ایران می‏آید و در جبهه شهید می‏شود. قسمت اعظم داستان بصورت «بازگشت به عقب» است. قسمتی هم نامه‏هایی که پدر کمال میخواند.خلاصه داستان را طوری تعریف کردم که حداقل تا نیمه‏های داستان برایتان جذابیت داشته باشد.

چند وقتی است به این فکر می کنم که «چگونه میتوان مفاهیم و محتوای غنی را در قالب و فرمی جذاب ارائه داد؟!» گاه محتوا آنقدر جذاب است که فقط کافی است فرم بیش از اندازه خراب نباشد و گاهی هم فرم بسیار جذاب است ولی محتوا ضعیف یا متوسط است. این دو را نمی شود بدون هم بررسی کرد. چه بسا محتوا خوب باشد، فرم هم جذاب باشد، لیکن محتوا نتوانسته باشد با فرم، خوب ترکیب شود. «طوفان دیگری در راه است» از این نوع است. آنقدر جذاب و کشنده بود که از ساعت 5/12 نیمه شب تا 4 صبح دو سوم کتاب را خواندم. ولی این جذابیت برای خوب بودن یک رمان کافی است؟
متأسفانه سید مهدی شجاعی قصد داشته است به انبوهی از شبهات و مشکلات پاسخ دهد، به برخی مسائل(انقلاب اسلامی، انجمن اسلامی، جبهه، دکتر چمران و ...) بپردازد و این باعث شده است که به جای آنکه یک رمان داشته باشیم با محتوای مذهبی-یا اسلامی، مجموعه از مسائل و پاسخ آنها را داریم در قالب رمان. در بعضی قسمت‏های رمان چنان این توصیه‏ها از حد گذرانده شده و بی سلیقه و زمخت بیان می شوند که برای یک لحظه خواننده گمان می کند اشتباهاً صفحاتی از کتابی درباره روابط دختر و پسر در بین صفحات صحافی شده است. این توصیه های پدرانه از زبان مادری دلسوز تا حد زیادی به «رمان بودن رمان» ضربه وارد می
کند. خواننده یک رمان مطالعه میکند و نویسنده حق ندارد توصیه های اخلاقی اش را در میان جملات به خورد او بدهد.
در مراسم رونمایی کتاب یکی از سخنرانان گفته بود
«طوفان دیگری در راه است» مانیفست شجاعی است. این سخن خوب است یا بد؟ نویسنده باید خوشحال شود یا ناراحت؟ این یعنی همه افکار و اهداف و آرمان های یک نویسنده در یک کتاب جمع شده است. این‏گونه نوشتن هر اندازه برای یک فیلسوف یا اندیشمند خوب باشد برای یک داستاننویس بد و مضر است. این سخن خود نشان از عدم ظرافت نویسنده در گنجاندن محتوای مورد نظرش در متن دارد. من اسم را می گذارم «اصل نهان سازی منظور». به نظرم اگر در حوزه فرهنگ و اندیشه چندان لزومی به پایبندی به آن نبینیم در رمان‏نویسی و داستان‏نویسی به نهایت باید آن را رعایت کنیم. 

در مجموع «طوفان دیگری در راه است» یک رمان فوق‏العاده نیست. گرچه اگر ویرایشش را بدهند دست بنده(!)، با حذف و اضافه های فراوان به یک رمان ماندنی و خواندنی تبدیل خواهد شد. 



نویسنده : - » ساعت 12:0 عصر روز یکشنبه 88 شهریور 1


یادداشت‏های یک استعداد درک نشده، 96ص
علی زراندوز،1358
نوبت چاپ: 1387
قیمت: 1800 تومان
انتشارات گل آقا

شصت و پنج شنبه
امروز نسل سومی قات زده بود که ما یک سری جوات بیش نیستیم که تیریپ‏مان تو مایه
‏های خز است و خلاصه حسابی مایه آبروریزی هستیم. بنابراین مدتی وقت صرف این موضوع کرد که درباره تیپهای جدید از جمله شلوار برمودایی، روش‏های چرب و سیخ کردن موها، ست کردن پیراهن زرشکی گل‏دار با شلوار هفت جیب و …توضیحاتی بدهد و در ادامه گفت که هرچه سریعتر باید تیپهای توپ بزنیم.
از همین کتاب

نیچه سیبیلهایش را تراشید و ریش چانه‏ای گذاشت، سزار تاج زیتونی که سرش می‏گذاشت چرب کرد و شلوار جین دم‏پا گشاد پوشید، صادق هدایت هم رفت کلاس بدن‏سازی و یک تی‏شرت چسبان آستین کوتاه تنش کرد.
خلاصه تریپ‏مان به قول نسل سومی حسابی فرنگیز شده بود که یک روز کلاغ بنفش در حالی که سر زانوهای شلوارش پاره و لباسش رشته رشته و موهایش کاملاً سیخ شده بود وارد بخش شد. نسل سومی پرید جلویش و گفت: بابا، ایول کلاغی…چه تیریپ خفی زدی…بروبچز بیایید ببینید این کلاغی چه تیریپی زده…
بعد با دست زد پشت کلاغ بنفش و پرسید: راستش را بگو بلا چطوری این تیپ را زدی؟
کلاغ بنفش هم نسل سومی را برد اتاق کناری و یک سیم لخت برق را که از دیوار آویزان بود گذاشت کف دستش و گفت: این طوری!

ما-منظور خانواده ما- یک رابطه دور و درازی با گل آقا داریم. از همان دوران طفولیت با گل آقا بزرگ شدیم. اگر اشتباه نکنم از شماره 3 یا 4 اش تا اوایل دوره خاتمی که کم فروغ شد پدرم می‏خرید و به خانه می‏آورد. ما هم در عالم کودکی عشق‏مان دیدن عکس و نقاشی‏هایش بود. هنوزم که هنوز است کثیری از آن شماره‏ها در انباری خانه‏مان خاک می‏خورد. یادداشت‏های یک استعداد درک نشده
«گل آقا» که تا همین اواخر ماهنامه و هفته
‏نامه بود‏ اقدام به چاپ کتاب‏های طنز کرده است. «یادداشت‏های یک استعداد درک نشده» یک نمونه از آنهاست. همان‏طور که از اسمش پیداست خاطرات کسی که احساس می کند «یک استعداد درک نشده» است. ماجراها در بخشی از بیمارستان روانی اتفاق می‏افتد که هر کدام از بیمارها گمان می‏کنند یک شخصیت تاریخی هستند. هر کس را که فکرش را بکنید حاضر است؛ نیچه، سزار، افلاطون، صادق هدایت، کافکا، هایدگر، ناپلئون، استالین، اینشتین، اسپینوزا، بودا، پرومته، چخوف و خیلی‏های دیگر. یک روز به دلیل مشکلات مالی بخش تعطیل می شود و همه بیماران آواره و سرگردان. بقیه ماجرا طی یک سفر دور دنیا رخ می دهد.
شما می‏توانید این کتاب را دستان بگیرید و توجه همه اعضای خانواده را با خنده‏ها و قهقهه‏های گاه و بی‏گاهتان به خودتان جلب کنید. گرچه برخی از مطالب کتاب به دلیل نوشته شدن در سال های 81-86 به روز نیستند، ولی اغلب نوشته قابلیت استفاده دوباره مخصوصاً در نشریات دانشجویی را دارد. مخصوصاً اگر کسی باشد که کمی ویرایش شان بکند. به گمانم این کتاب فتح بابی برای نوشتن کتاب‏های «طنز فلسفی» باشد و شاید هم «فلسفی طنز». پیش از این رمان‏های تاریخ فلسفه یا داستان‏های فلسفی داشته ایم ولی این نمونه یک نمونه اورجینال در این زمینه است.
یادداشت ها که از نود و چهار شنبه شروع می شود و به انفجار بزرگ ختم می شود با تصویر گری پور نصیری جلوه دیگری یافته است. همیشه برایم این سئوال مطرح بوده است که «چرا همه کتاب‏ها عکس و تصویر ندارند؟» همیشه خدا وقتی کتاب‏های برادرم را ورق می زدم با لحنی عصبانی می گفت که «عکس ندارد! چی رو نگاه می کنی؟!»



نویسنده : - » ساعت 8:0 صبح روز چهارشنبه 88 مرداد 14


از به، 170 ص
رضا امیرخانی، 1352
چاپ اول: 1380
قیمت: 2400تومان
کتاب نیستان
اشاره:
الآن که دارم این مطلب را می نویسم همه آثار منتشر شده امیرخانی –به جز «سرلوحه ها» اش- را خوانده ام. یک مطلبی هم چند ماه پیش نوشتم درباره ویژگی های نوشته های او؛ لیکن به دلایل مختلفی هنوز منتشر نکردم. با این شرایط این اجازه را به خودم می دهم از موضع کسی که حداقل کتاب های او را خوانده و کم و بیش مصاحبه هایش را دنبال کرده و از نزدیک هم او را دیده، درباره نوشته هایش نظر بدهم. قبل از اینکه «میز مطالعه» را در اینجا شروع کنم یک مدخلی نوشته بودم برایش. نمی دانم آنجا گفته ام یا نه؟! البته تکرارش هم بی ضرر است. آنچه اینجا به این می‏پردازم نقد کتاب ها نیست-که شاید در این حد و حدود هم نباشم. چیزهایی است که هنگام مطالعه به ذهنم می رسد، نظرم درباره اثر و این قبیل مسائل است. برای خودم حواشی اثر مهم تر از اصل است. این ها را به عنوان مقدمه گفتم چون در این مطلب حواشی نامربوط به متن کتاب بیشتر است، همچنین مطالب بعدی.از به، روی جلد

«از به» را یکبار در راه، از وسط به آخر و از اول به وسط(!) خوانده بودم. چند وقت پیش دوباره به دستم رسید و یکبار از اول به آخر خواندم. فرم داستان جدید و جالب است. البته شاید زمان بخواهد تا معلوم شود که کارهای امیرخانی کپی‏برداری است یا نه؟! و بعد از آن هم معلوم می شود که او خوب کپی برداری کرده یا نه؟! بگذریم. فرم داستان به صورت نامه است. یعنی شما در سرتاسر داستان با یک سری نامه مواجهید که «از» فلانی «به» فلانی نوشته شده است. وجه تسمیه اسم داستان با متنش هم در این است. نکته مثبت این فرم در این است که مداخله نگاه و زاویه نویسنده به داستان به شدت کم می شود-گرچه من به بی طرفی نویسنده و اینجور مزخرفات اعتقادی ندارم.
خلاصه اجمالی داستان این است که یک خلبانِ جانباز از دوپا(سرهنگ خلبان مرتضی مشکات)، بعد از جنگ درخواست پرواز از یک پایگاه هوایی را دارد، که فرمانده پایگاه چنین اجازه ای به او نمی دهد. در آخر با همکاری یکی از دوستانش برای چند دقیقه ای با یک هواپیمای مسافربری پرواز می‏کند و فرود می آید. البته داستان به این بی‏مزگی و یخی هم که تعریف کردم نیست. خودتان بروید بخوانید! از آن دسته داستان‏هایی است که به چندبار خواندنش هم می ارزد.
داستان های امیرخانی از نمونه های موفق در ترکیب فرم و محتواست. بدی و عدم نوآوری در فرم باعث موجب از دست رفتن محتوا می شود. هر چه قدر محتوا درست و درمان باشد.
از آنجا که داستان رئال است، باور پذیر بودن داستان امتیاز مثبتی است.
همین الآن کتاب را باز کردم، جای جالبی آمد؛ برای اینکه حرفم یادم بیاید و مطلب هم کمی کش‏دار بشود و برای خالی نبودن عریضه قسمتی از آن را می نویسم، گرچه شاید ازش سر در نیاورید.
«کار ما عشق است...عشق مال ماست...خلبان را باید جوری تربیت کرد که اگر همه وسایل ناوبری‏اش از کار افتاد، اگر همه جک پوینت‏های زمینی را گم کرد، باز هم بتواند راهش را برود.....
... دانش‏جو یعنی همین! ختم خلبانی یعنی همین! راه را گم کردی، اول یک فحش اساسی بدهی به خواهر نقشه ها و مادر قطب نما و فک و فامیل اصول تئوریک! توی اولین جاده آسفالته لندینگ بزنی. بدون تکبر پایین بیایی و از اولین ره‏گذر راه را بپرسی! این چیزا تکبر ندارد...»ص38-41.
به نظر من همه عبارات امیرخانی را -حالا همه‏ی همه‏اش را هم نه!- باید دوپهلو در نظر گرفت. این عبارات را که می خوانید چه چیز به ذهنتان می آید؟! هر کسی شاید چیزی به ذهنش بیاید و شاید هم هیچ چیزی نیاید. به ذهن من، تعریف یک بنده-بخوانید سالک طریق الی الله- را به یادم می آورد. «بنده باید عاشق باشد...عشق مال بنده خداست...بنده باید جوری باشد که اگر همه نشانه ها را گم کرد، اگر اصولش جواب ندادند، اگر از در و دیوار بلا روی سرش ریخت، اگر احساس کرد آخر خط است، ... بازهم بتواند راهش را برود...».
حالا شاید ذهن بنده اینقدر فعال باشد-که گمان نکنم باشد- لیکن متن باید حداقل هایی را داشته باشد که اینها را بر آن بار کنیم یا این معانی را در ذهن تداعی کند.
می توانستم اینجا به شخصیت های داستان بپردازم. این کار را نمی کنم چون اینها به نظر مهم ترند و آن کار هم البته کار من نیست.

هدف عملیاتی که مشکات در آن دچار سانحه می شود، حمله به یک کارخانه ساخت تسلیحات شیمیایی در خاک عراق است. قبل از عملیات مشکات را به ملاقات بیمارستان مجروحان شیمیایی می برند و او از نزدیک زندگی زجرآور و شرایط مشقت بار آنها را مشاهده می‏کند. همین دیدار باعث می شود که با وجود لو رفتن عملیات به کار خود ادامه دهد و اهداف را نابود کند. در حالی که فرمانده عملیات فرمان عقب نشینی می دهد و خودش هم به پایگاه بازمی گردد.
یکی از دغدغه های من در این چند سال دانشجویی چیزی بوده است به نام «مسافرت جهادی». نمی دانم تا به حال اسم «مسافرت جهادی» به گوشتان خورده است یا نه؟! الآن قصد توضیح و شرحش را ندارم*. در باب اهداف، کارکرد
ih، آسیب‏ها و ... آنها هم بسیار اندیشیده‏ام. به نظرم اگر این مسافرت‏ها هیچ چیز برای یک شرکت‏کننده نداشته باشد نقش همان بازدید مشکات از بیمارستان مجروحان شیمیایی را دارد. تلنگری که بتواند برای فرد دغدغه ایجاد کند و فرد را برای عمل خود مصمم کند. قاعده بر این است که وقتی مردمی را در بدترین شرایط زندگی-بدترین که نه! شاید سخت ترین برای امثال ما- می بینی، اگر کاری از دستت برمی‏آید برایشان انجام بدهی و احتمالاً طوری زندگی کنی که زیاد هم با وضع زندگی آنها تفاوت نداشته باشد. بگذریم که اگر اهل عشق باشی جا دارد «والی» وار عمل کنی.
به نظرم بد نیست هر کسی-مخصوصاً کسانی که فاصله محل خدمت شان و محل اثر آن زیاد است- به این بازدیدها برده شوند. مثلاً یک دانشجوی مکانیک را ببرند یک کارخانه که وضعش خراب است و نیاز به یک مهندس دلسوز دارد. یک پزشک را ببرند جایی که وضعیت بهداشت در آنجا بحرانی است... خلاصه از این کارهایی که فرد را در پیمودن راهش مصمم‏تر می کند. انگیزه‏اش را چند برابر می کند.
با اینکه «از به» داستان کوتاهی است؛ برای من حرف های بسیاری داشت که به همین اجمال بسنده می کنم.
پی نوشت:
* برای آشنایی با مسافرت جهادی و حرکت جهادی به اینجا(+) مراجعه کنید.



نویسنده : - » ساعت 1:0 صبح روز یکشنبه 88 تیر 21


من و کتاب، 128 صعکس روی جلد
سید علی خامنه‏ای
چاپ اول: 1387
قیمت: 1200 تومان
انتشارات سوره مهر(وابسته به حوزه هنری)
اصلاً به فکرتان هم خطور نکند که این یادداشت را به دلیل نزدیک شدن زمان برگزاری نمایشگاه کتاب نوشته‏ام-که اگر چنین هم کرده باشم کار لغوی نبوده‏است. این را گفتم که بدانید پای‏بندم به عهدی که با خود بستم که مناسبتی ننویسم-مگر مناسبتش، مناسبت باشد.(1) بگذریم.
به شما توصیه می‏شود خواندن این کتاب و به همه کتاب‏خوان‏ها و کتاب‏نخوان‏ها! اگر آدم یک مثقال یا اگر نگوییم به اندازه یک کف دست، به اندازه یک بند انگشت هم که شده معرفت داشته باشد-که الحق همینش هم امروز روز کم پیدا می‏شود- وقتی یک آدم بزرگی-نگوییم ولی‏امر مسلمین جهان- پیدا شود و این‏گونه سفارش کند به کتاب‏خوانی، اگر آدمی از فرط کتاب‏خوانی جان بدهد زیاده‏روی نکرده است.
«من و کتاب» گزیده‏ای است از سخنان مقام معظم رهبری درباره کتاب و کتاب‏خوانی. این فکر به ذهنتان خطور نکند که با یک نظر آدم عادی که حالا چند جلد کتاب هم خوانده روبرو هستید، نه! این نظرات کسی که به گفته خود، هزاران قصه از بهترین نویسندگان جهان خوانده است. در اصل شما با یک منتقد درجه یک روبرو هستید.
کتاب در 6 فصل دسته بندی شده است. فصل اول درباره اهمیت کتاب و کتابخوانی است. فصل دوم(من و کتاب) نظرات ایشان است درباره برخی کتاب‏ها. فصل سوم نقدی است بر وضع موجود کتاب و کتاب خوانی. فصل چهارم(چه باید کرد؟) اشاره دارد به برخی راه‏حال‏ها برای رفع مشکل کتاب‏نخوانی در کشور. فصل پنجم دست‏نوشته‏های ایشان است در انتهای برخی کتاب‏ها و در فصل آخر هم دست‏خط هایی از دست‏نوشته‏ها.
در صفحه 42 کتاب ذیل عنوان «نمی‏دانم این همه تکرار  اثر کرده یا نه؟» آورده شده است: از بس درباره این مسئله مهم گفته ام و به من هم گفته نشده که چقدر اثر دارد، حقیقتاً وقتی می‏خواهم بار دیگر این مسئله را بیان کنم، دچار تردید می‏شوم که این دیگر جزء گفتار لغو نباشد.
در جای دیگری آمده است:
دُن آرام یکی از بهترین رمان‏های دنیاست. البته جلد اولش بهتر است؛ جلدهای بعدی‏اش سطح رمان را متوسط می‏کند؛ کما اینکه رمان بعدی‏اش، زمین نوآباد، هم کتاب خوبی نیست. این «دُن آرام» را من قبل از انقلاب خواندم ... به قدری در این کتاب تصویرگری فوق‏العاده است که من این را در هیچ کتاب دیگری ندیده‏ام. دشت‏های روسیه را که تصویر می‏کند، مثلاً صد جا تصویر کرده، ولی صد جور بیان کرده است! ... ادبیات، این‏گونه ماندگار می‏شود. چرا من آخوند در یک کشور اسلامی، کتاب دُن آرام را می‏خوانم؟ اگر جاذبه نداشته باشد، اگر این کتاب لایق خواندن نباشد، یک نفر مثل من نمی‏رود آن را بخواند.
در جای دیگری نیاز به کتاب‏های دینی بدون افراط و تفریط را متذکر می‏شوند؛ مقوله‏ی دیگری که ما در آن کم کاری داریم، که شاید باورکردنی نباشد، کتاب‏های دینی است! مثل اینکه ما روی کتاب‏های دینی و مسائل اسلامی متأسفانه کم کار می‏کنیم! ... ما به کتاب‏هایی در ردیف کتاب‏های شهید مطهری احتیاج داریم که مسائل اساسی اسلام را با یک بینش صائب و به دور از کج‏روی و افراط و تفریط، با زبانی قابل فهم برای قشرهای متوسط جامعه، که نه دانشمندان و اندیشمندان را ملاک گیریم، نه سطوح خیلی پائین را،...تبیین کند.   
    
پی‏نوشت:
1. اشاره دارد به آن گفته حکیم که گفت: «ما زیر بار زور نمی‏رویم؛ مگر زورش پر زور باشد!»



نویسنده : - » ساعت 11:52 صبح روز دوشنبه 88 اردیبهشت 7


بیوتن، 560ص
رضا امیرخانی، 1352
چاپ اول: بهار 87
قیمت: 4200 تومان
نشر علم



1.امریکا؛ نامی‏که شاید بسیاری از ما چهره دوگانه‏ای بازی کرده‏است. فراموش نکرده‏ایم روزهایی که هنوز نمی‏دانستیم امریکا کجای نقشه جهان است و مرگ بر امریکا می‏گفتیم. صبح‏ها در مدرسه و شام‏گاهان در مسجد. در راهپیمایی‏ها پرچمش را آتش زدیم و در خیابان لگد کردیم. اگر بخواهیم با نظری فرویدی هم به مسئله نگاه کنیم نفرت از امریکا در ناخودآگاه ما ثبت شده‏است.
اما گاهی هم شیخی با عبای شکلاتی برایمان گفته است که آتش زدن پرچم امریکا را چه سود؟! و گاه هم با خط‏کشی میان دولت و ملت امریکا، مردمانش را دوست داشته‏ایم. فیلم‏هایشان را در سیمای‏مان پخش کرده‏ایم و برای صدق نظریات علمی‏مان از دانش آنها مثال آورده‏ایم. حالا هم که دانشجو هستیم شاید بدمان نیاید که به بهانه تحصیل هم که شده در امریکا زندگی کنیم.
این تصور زشت و زیبایی است از امریکا برای ما. و اگر کسی بپرسد دلیل این عشق و نفرت را، چه بسا پاسخی نداشته باشیم. اینکه حالا پول ملت ما را خورده است و سفارتش جاسوس‏خانه از آب درآمده‏است و ... دلیل این همه نفرت چندین ساله نمی‏شود. که این همه را می‏شود به یک شامورات بازی حل کرد و نفرت‏ها را کنار گذاشت.
ما اغلب محافظه کاریم و سعی در حفاظت موقعیت موجود داریم، در همه امور. در وادی نظر هم. در خاطره و داستان‏نویسی هم.  

2. در این بی‏رونقی بازار نشر که شمارگان کتاب‏ها به سختی به سه هزار نسخه می‏رسد وآن هم روی دست ناشر می‏ماند، فروش چهار هزار نسخه، آن هم 2-3 روزه چیزی شبیه به معجزه است.
«بیوتن» آخرین کتاب امیرخانی است که چاپ نخست آن در نمایشگاه کتاب تمام شد. داستان کتاب روایت رزمنده‏ای به نام «اِرمیا» که برای ازدواج و زندگی به امریکا می‏رود. «آرمیا» که در یک مؤسسه تحقیقات مذهبی در امریکا کار می‏کند در ماجرای سفری تحقیقاتی که به ایران دارد با ارمیا آشنا می‏شود.
داستان یک سر دیگر هم دارد و آن «خَشی» است؛ که البته او هم می‏خواهد با آرمیتا ازدواج کند. تا اینجا شاید بگویید که این شد یک داستان عشقی که آخرش از همین اولش معلوم است. ارمیا یک همرزم شهیدی هم دارد به نام «سهراب» که گاهی در بیداری به دیدارش می‏آید. شاید بگویید این هم شد یک داستان نوستالژیک جنگی. یک جامانده از کاروان شهدا. شاید برای خواننده‏ای معمولی بیوتن ملغمه‏ای باشد از این دو. و بر امیرخانی خرده بگیرد که ای مردک! خط مقدم جبهه کجا و دیسکو ریسکوهای نیویورک کجا؟ نماز شب دوکوهه کجا و کازینوهای لاس وگاس کجا؟

3. از این‏ها که بگذریم بیوتن حرف‏های دیگری هم برای گفتن دارد.
نزاع سنت و مدرنیته از نزاع‏های همیشگی و کهن جامعه ماست-کهن که می‏گویم یعنی از آغاز آشنایی و ارتباط ما با تمدن غرب. ارمیا در میان این نزاع است. ارمیا می‏توانست در شلمچه باشد. و آخر داستان هم شهید بشود-یا نشود. ولی ارمیا در وسط معرکه است؛ امریکا. رمان‏های دفاع مقدس اغلب در فضای جبهه‏ها رخ می‏دهد و کارکردشان هم بیشتر اخلاقی است. استقبال کم از آنها هم به دلیل همین ویژگی‏شان است. مخاطبی که به دنبال بازسازی فضای آن دوران است بیشتر جذب کتاب‏های خاطراتی مثل «دا» و امثالهم می‏شود.
از سویی دیگر بیوتن رمان نفرت است. نفرت از امریکا-نفرتی که بسیاری از ما با آن بزرگ شده‏ایم، در حالی‏که شاید کمتر به آن اندیشیده باشیم. امروز کمتر جایی است که از سیطره تمدن غرب رها باقی مانده باشد و قطعاً قلب این تمدن جهانی نیویورک است.
داستان بیش از آنکه جدال میان ارمیا و آرمیتا باشد، جدال میان ارمیا و خشی است و این نه جدال دو رقیب عشقی، بل جدال دو تمدن است. امریکا؛ تمدنی که در اوج قدرت و عظمت است و تمدنی که در دوره جنینی است. بدیهی است در این جدال یک طرف نقش فعال دارد و دیگری منفعل.
در اصل درگیری ارمیا با مفهومی به نام امریکاست که هر روز پررنگ‏تر و بزرگ‏تر می‏شود. این مفهوم الزاماً تناظری یک به یک با کشور امریکا ندارد و در محدوده لیبرال-دموکراسی هم نمی‏ماند. ستیز با بنیان نظری تمدن امریکاست. مفهومی که در مرزهای جغرافیای امریکا و اروپا محصور نمانده. مرگ بر امریکا در مقابل با این مفهوم است. این فریاد است که لرزه بر ستون‏های برخی ادارات دولتی و افراد می‏اندازد. ارمیا با همه انفعالش پنجه در پنجه غرب می‏اندازد. بیشترین نمود آن هم در فصل پیشه است که به دنبال شغلی سازگار با روحیاتش می‏گردد. خشی فردی است چسبیده به فضای امریکا.یک شرقی وازده و هضم شده در تمدن غرب و ارمیا کسی است که از بیرون آمده و با این تمدن هیچ اتصالی ندارد.
پایان داستان یک پایان تراژیک است. صحنه‏ای از مهم‏ترین آموزه تشیع که همانا «مرگ‏آگاهی» است و همچنین طلبی است که نسبت به ارمیا پدید آمده‏است.
دینی که امیرخانی در بیوتن سعی در هویدا نمودن آن دارد دینی است که در مقابل دین حقیقی نمی‏ایستد. بلکه دینی است استحاله شده که در کنار دین حقیقی می‏ایستد و این چیزی است که امیرخانی با آن مشکل دارد. این فضای کلی داستان زمینه را برای اتهام ایدئولوژیک بودن بیوتن مهیا می‏سازد؛ ولی بالأخره‏ رمان باید موضوعی داشته باشد و این بی‏شک بی‏ارتباط با عقاید نویسنده نخواهد بود. وجه همت امیرخانی نشان دادن امریکا از دید ارمیاست. نگاه خشی همان چیزی است که هالیوود در همه دنیا نشان می‏دهد. به همین دلیل است که فقط ارمیاست که ذهن دارد.

4. سبک و نوآوری‏های امیرخانی همواره قابل توجه بوده‏است. تلاش او در این بوده‏است که به سمت خلق رمان ایرانی قدم بردارد. اصول داستان‏نویسی در غرب از تئاتر نشأت گرفته‏است و در ترجمه، تعزیه را به جای تئاتر گذاشته‏اند. در حالی‏که ما به ازای تئاتر در فرهنگ ما فن خطابه و منبر است. آنچه او در رسیدن به آن تلاش می‏کند پرورش سبکی از داستان‏نویسی است که از فن خطابه به جای تصویرسازی در آن بهره گرفته شده‏است.  



نویسنده : - » ساعت 10:10 صبح روز دوشنبه 87 اسفند 19


کافه پیانو، 266ص
فرهاد جعفری، 1344
چاپ اول: زمستان 86
قیمت: 4200 تومان
نشر چشمه


اگر کافه پیانو را را نخوانده باشید حداقل سر و صدایش را شنیده‏اید. اولین-وشاید هم آخرین- رمان از نویسنده‏ی گمنامی که تا این زمان به گمانم به چاپ چهاردهم رسیده‏است. داستان ماجرای یک روزنامه‏نگار روشنفکرمآب است که به دلیل نچرخیدن چرخ مطبوعه‏اش -نشریه هم مگر چرخ دارد که نچرخد؟!- در آن را تخته می‏کند و به شهری می‏رود که معلوم نیست کجاست. در آنجا به تنهایی کافه‏ای راه می‏اندازد. همسرش(پری‏سیما) به دلیل شکایت از شوهرش و به اجرا گذاشتن مهرش و مشاجره‏ای که در خانه رخ می‏دهد خانه را ترک می‏کند. آقای کافی‏من-همان روزنامه‏نگار سابق- هم با دختر کوچکش(گل‏گیسو) تنها زندگی می‏کنند. اتفاقات داستان هم اغلب در همین کافه و حوالی آن رخ می‏دهد و بیشتر به معرفی مشتری‏ها می‏گذرد. ساختار داستان بیش از آنچه فکرش را بکنید ساده، روان و فارغ از پیچیدگی است. پایان داستان هم بیشتر شبیه پایان خوش سریال‏های تلویزیونی است.
اتفاقاتی هم که رخ می‏دهد کاملاً طبیعی به نظر می‏رسد. گاهی هم چیزهای غیرمنطقی در جزئیات داستان پیش می‏آید که نویسنده چندان برای پرورش آنها وقت صرف نکرده است. رمانی که به گفته خود نویسنده در پایان کتاب  تنها 30 روز برای آن وقت صرف کرده است-اگر نگوییم آن هم جزوی از داستان است. برخی فصول ارتباطی به داستان پیدا نمی‏کنند و می‏توان آنها را حذف کرد و بازهم از داستان سردرآورد. ولی خوب نویسنده دارد داستان می‏نویسد نه یک متن علمی و یا هر چیز دیگر. و القضا داستانش هم مینی‏مال نیست. ولی گاهی اوقات این فصول اضافه وسیله‏ای برای کش‏ دادن رمان می‏شوند.
آنچه در سراسر داستان به چشم می‏خورد توصیفات بیش‏ از اندازه درباره اشیاء و شرکت تجاری‏یشان است. این توصیفات به حدی می‏رسد که شما گمان می‏کنید که از نویسنده بابت آنها پولی گرفته است-و شاید روزی کسی بیاید و چنین کند. شاید غرض نویسنده خاص نشان دادن راوی داستان باشد. با همه توصیفاتی که از اجزاء ریز و درشت اطراف می‏کند باز هم شما نمی‏توانید تصویر درستی از فضایی که داستان در آن رخ می‏دهد داشته باشید.          
رفتارهایی که از نقش اول داستان سرمی‏زند او را فردی تصویر می‏کند که در قبال مذهب و مناسک مذهبی بی‏تفاوت است. مثلاً از نماز خواندن دوستش وسط کافه و یا زیباتر شدن همسرش هنگام چادر سرکردن برای نماز-که زیبایی او را ده برابر می‏کند- خوشش می‏آید، ولی خوب فقط خوشش می‏آید. هیچ جای داستان نمی‏گوید که ایشان مثلاً نماز می‏خواند یا نه و یا در مقابل برداشتن روسری صفورا و یا برخی دیگر از حرکات وی عکس‏العملی نشان دهد. فقط در آخر می‏فهمید که قصد سوئی نسبت به زنی نداشته است و یک تار گندیده پری‏سیما را هم با کسی عوض نمی‏کند.
قطعاً روایت داستان یک روایت مردانه است و من نمی‏دانم یک خانم چه‏طور می‏تواند با آن ارتباط برقرار کند. گفتن برخی الفاظ رکیک هم در داستان زیاد به چشم می‏خورد-مثلاً بارها از عبارت به تخمم استفاده می‏کند. با این توصیفات به نوعی سعی در معرفی نسلی از روشنفکران دارد که با نسل پیشین خود تفاوت‏هایی دارند.
در مجموع پس از مطالعه کافه پیانو، آن را یک رمان متوسط خواهید دید. البته باید گفت که بعید است که از گل‏گیسو خوش‏تان نیامده باشد و یا نخواهید یک فنجان قهوه در کافه پیانو بخورید. از جهتی فضای کافه برای نسلی که خاطرات زیادی از کافی‏شاپ‏ها و بستنی فروشی‏ها دارد مناسب باشد ولی باید توجه کرد که برای برخی دیگر فضای نامأنوسی است و البته کافه در کارکرد خود با کافی‏شاپ تفاوت‏های زیادی دارد.
چاپ‏های متععد کتاب نباید شما را به خطا بیاندازد که کافه پیانو یک اثر درجه یک است. فروش زیاد آن علاوه بر ناشر آن به تبلیغات آن هم برمی‏گردد. داد و هَوارهایی که فرهاد جعفری برای فروختن ماستش به راه انداخته است. چنین رفتاری شایسته یک رمان نویس نیست. این بادی است که از فضای سیاست در سر فرهاد جعفری مانده است. تصویری که پس از خواندن رمان از نویسنده برای خود متصور می‏شوید با آنچه واقعیت دارد بسیار متفاوت خواهد بود.
در آخر باید گفت که کافه پیانو به یک‏بار خواندنش می‏ارزد-گرچه پس از مطالعه آن به این نتیجه برسید که به یک‏بار خواندش هم نمی‏ارزیده.



نویسنده : - » ساعت 1:42 صبح روز یکشنبه 87 بهمن 13


چند وقتی بود در ذهنم بود که این بخش را هم به اینجا اضافه کنم. به نظر بی‏فایده نخواهد بود. به دوستان هم پیشنهاد می‏کنم که مطابق سلیقه خود چنین کنند، اگر خواستند. آنهایی که تارنمایی دارند و چند وقتی یک‏بار چیزی می‏نویسند.
 بعضی وب‏گاه‏ها که گاهی برای وب‏گردی و ارضای حسی که همه ما داریم به‏شان سر می‏زنی-و البته چند وقتی است با این کندذهنی‏ام فهمیده‏ام این کار وقت تلف کنی است-می‏بینی  و البته می‏خوانی که طرف آمده است دردِدل کرده و خلاصه حالش گرفته بوده آمده یک چیزی نوشته و انگار مجبورش کرده‏اند بیاید و این مزخرفات را بنویسد و این و آن هم آمده اند برایش نظر داده‏اند. بعضی هم که خوب مناسبتی‏اند. عیدی بشود یک اتفاقی بیفتد. بعضی هم که هی نق می‏زنند به این و آن-همین کاری که من الآن می‏کنم. البته وب‏گاه جزو وسایل شخصی است و البته نه آنقدر که دیگران نتوانند درباره‏اش چیزی بگویند.
این بود در ذهنم که هر وقتی کتابی خواندم بیایم اینجا و قدری درباره‏اش بنویسم که اگر بالأخره کسی خواست و البته حالش را نداشت که خودش برود کتاب را بخواند، بداند به چه پرداخته آن نویسنده و شاید ترقیب بشود برود بخواند-و شاید هم نخواند. اگر چه خوب نیست آدم یک کتاب را با یک پیش‏داوری و یا یک تصویر ذهنی بخواند، به نظرم. معمولاً وقتی آدم کتابی می‏خواند چیزی علاوه بر آنچه خوانده در نظرش ایجاد می‏شود که شاید به آنها هم بپردازم. و شاید هم دیگری که آن را خوانده بیاد و بگوید که اینجایش این‏طور و نه آن‏طور(!) که تو می‏گویی-که اینجا از این چیزها کم پیدا می‏شود، اگر نگوییم پیدا نمی‏شود. و این بشود کمکی در فهم مطلبی به ما.
همین.
راستی اگر خواستید چنین کنید بگویید سنجاق‏تان کنیم به این کنار.
 5دی 87- صفر و 31 دقیقه. 



نویسنده : - » ساعت 1:0 صبح روز یکشنبه 87 دی 22


ار آدم هایی که می آیند توی کتاب‏فروشی و از صاحب مغازه می‏پرسند کتاب مورد نظرشان را دارد و به خود زحمت نمی‏دهند کمی کتاب ها را برانداز کنند حالم به هم می خورد. انگار مغازه لولوخورخوره دارد. برای همین-حتی وقتی قصد خرید کتاب خاصی را داشتم- همیشه می روم داخل کتابفروشی و گشتی می‏زنم و کمتر اتفاق افتاده است که کتابی هم نخریده باشم-البته اگر پول کافی داشته باشم. میان ان همه کتاب قدم زدن لذت بخش است -حتی اگر دلتان این واهمه را بوجود آورد که چقدر زیادند کتاب هایی که نخواندمشان! واین دلهره لعنتی همیشه توی دلتان باشد- مخصوصاً اگرصاحب مغازه کمی سلیقه در چینش کتاب ها به خرج داده باشد. هر چه باشد کتاب‏فروشی با سوپر مارکت و این فروش‏گاه های زنجیره‏ای یک فرقی باید داشته باشد.
دوست دارم کتاب هایی که می‏خوانم مال خودم باشد-حتی فیلم هایی که در خانه می‏بینم- برای همین هم دوست ندارم از کتابخانه امانت بگیرم شان. شاید یک دلیلش این باشد که هر وقت عشقم کشید بروم و ورقش بزنم و آن تکه‏ای که حالا دقیقاً یادم نیست پیدا کنم و دوباره بخوانم و به حافظه خودم آفرین بگویم که بعد از این همه وقت توانسته عبارت مور د نظرم را پیدا کند. زیاد هم دوست ندارم کتاب هایم را به این و آن بدهم. یادم می رود به کی داده‏ام. و همیشه مثل دانشجویی به ذهنم می رسد که هر نفر می تواند کتابخانه‏ای از کتاب‏هایی که از دوستانش به امانت گرفته داشته باشد. 
اما قرض از این همه مقدمه‏چینی...
آدرس چند کتاب‏فروشی که معمولاً به آنها سر می‏زنم نوشته ام. بعداً هم شاید به شان اضافه کنم. شما هم اگر دارید بنویسید، اگرخوب بود همین جا اضافه کنم.


دفتر نشر معارف
خ انقلاب-چهار راه کالج-پ 791.
تلفن:88911212

مؤسسه انتشارات حکمت
خ انقلاب-ابتدای خیابان ابوریحان-شماره 3.

تلفن:6415879و6461292

انتشارات مولی
خیابان انقلاب-چهارراه ابوریحان-شماره82
.
تلفن:66409243



نویسنده : - » ساعت 6:45 عصر روز پنج شنبه 87 دی 5


2- نقطه اُمگا
این کتابک که بصورت یک دیالوگ است سعی دارد تا به مسئله علم بپردازد. این دیالوگ بین دو دانشجوی فیزیک در جریان است که یکی نافی رابطه فلسفه و علم است و دیگری بر عکس. «نمی‏شه علمو کاملاً از فلسفه جدا کرد...». ولی در همان ابتدا بعد از مدتی گفت‏وگو –بدون ذکر هیچ توضیحی-دین را هم به فلسفه می‏چسباند.
متأسفانه آنچه بیشتر از کتابک روشنفکری به چشم می‏خورد عامیانه به کار بردن واژه‏ها و مفاهیم است که به نوعی موضوع را لوث می‏کند. در صفحه 10 در تعریف متافیزیک می‏نویسد: «متا یعنی بعد. فیزیک هم که یعنی طبیعت. پس متافیزیک یعنی بعد از طبیعته(!)....اینطور هم می‏شه گفت که متافیزیک دانشیه که در آن از یک موجود خاص صحبت نمی‏کنیم بلکه معرفتیه که از خود«بودن» بحث می‏کنیم...متافیزیک یعنی هستی‏شناسی.» و در تعریف فلسفه و فیلسوف هم می‏گوید: «فلسفه به یک معنا همان متافیزیکه و فیلسوف کسیه که متافیزیک را خوب بدونه(!). ». و در صفحه 11 متافیزیک را اینگونه معرفی می‏کند: «یک دانشه که هم موجوداتی که محسوسند و هم موجودات نامحسوس را می‏شناسونه.»
در جای دیگری(ص14) دلیل بی‏معنا و بی‏ارزش دانستن متافیزیک در نزد دانشمندان را اینگونه نام می‏برد: 1.موفقیت‏های علمی. 2.عدم آگاهی و یا مخالفت با علم جدید از سوی فلاسفه و یا متافیزیک‏دان‏ها(!) 3.رواج دیدگاه‏های فلسفی بی‏اعتنا به متافیزیک-مثل تجربه گرایی.
بعد هم برای اینکه مسئله فلسفه را به دین بکشاند می‏گوید: «مخالفت با متافیزیک و فلسفه یک جورایی به مخالفت با دین هم بر می‏گرده.» و چهار دیدگاه درباره رابطه بین علم و دین را نام می‏برد:1.تعارض 2.تمایز 3.تلاقی و 4. تأیید یا وحدت. که نظر نویسنده هم همین دیدگاه آخر است و درباره آن اینگونه توضیح می دهد: «دین در این دیدگاه کل فعالیت علمی رو تأیید می‏کنه(!). یعنی دین میل به دانستن رو تقویت می‏کنه...بعضی از دانشمندا می‏گن که علم به دین نیاز داره تا دین توفیق‏های علمو توجیه کنه(من-چه نیازی به توجیه دین دارد؟). بعضی‏هاشون کار علمی رو عبادت می‏دونن...کار علم یافت علل حوادث جهانه و کار دین پیدا کردن معنای این حوادث...».
و پایان داستان از همه جا شیرین‏تر است: «مسلمونا از اول قصه رو طوری شروع کردن که آخرش خوش باشه. همون طورکه در قرآن هم اومده، انسان‏ها می‏تونن قوانین طبیعی رو که خدا در عالم گذاشته کشف کنن. با کشف این قوانین، آسمون و زمین رو تسخیر خودشن می‏کنن...از طرفی هم معیار چیز دیگه‏ای قرار دادن. اینکه به درد می‏خوره یا نه؟...اینکه انسان رو به طرف خدا ببره و رضایت اون آخرش باشه.» و آخر خراب کار اینجاست که می‏گوید: «اگه دانشمند فقط دنبال پیدا کردن روابط بین پدیددها نباشه و حواسش به اصل قصه هم باشه، این دعوا بی‏معناست. برای همین تمام علوم به یک معنا دین‏اند(!)...حتی قرآن هم واژه علم رو برای همه‏ی علوم-علوم طبیعی و ریاضیات- بکار برده.»
و نویسنده محترم به خوبی و خوشی مسئله را حل می‏کند.
درباره این کتاب چند نکته مورد توجه است:
1. نویسنده بین علم جدید و علم قدیم تفاوتی قائل نمی‏شود و علم جدید را ادامه علمی می‏داند که نزد مسلمانان بوده است و این با مثال هایی که از انیشتن  می آورد کاملاً روشن است. چگونه ممکن است علمی که سابقه آن به 300 سال نمی‏رسد در قرآن تأیید شده باشد و به فراگیری آن سفارش؟ علمی که نه تنها با علم مسلمان-همچون رازی، جابر بن حیان و...- بلکه با علوم در دوران های مختلف تفاوت-و شاید هم تضاد- ماهوی دارد با علم در قرآن مشترک باشد؟ اگر ادامه آن علوم است چرا برای دارندگان آن موجب پیشرفت و توسعه نشده‏است؟
2. چرا علمی را که در مسیر پیشرفتش آراء قبلی آن بطلان می‏شود دین باید تأیید کند؟
3. جالب اینجاست در دنیایی که همه چیز به سمت سکولاریزه شدن است علم همان دین قلمداد می‏شود! همان مانده بود که علم هم دین بشود و مقدس! ساده‏ترین اشکال اینجاست که چرا نباید در این حالت دوران قرون وسطی رخ ندهد؟
4. همه جنب و جوش نویسنده در سراسر متن این است که در مغز خواننده فرو کند که تحصیل فیزیک و مکانیک هم وسیله تقرب به خداست و می‏توان آنها را به قصد قربت خواند و عبادت کرد. ظلم به مخاطب اینجاست که نه تنها نظرات مختلف در این باب را با تمخسر مردود می‏داند به برخی نظرات اشاره کوتاهی هم نمی‏کند.از کتابک فمینیسم

با اینکه این کتاب ها به صورت یک مجموعه و متوالی چاپ می‏شوند در کتابک فمینیسم این مجموعه در توصیف این جنبش با نسبت دادن ترکیب هایی همچون «ماهیت اومانیستی»، «نهضت غربی»، «پیوند با کلان سرمایه‏داری قرن 18»، «اندیشه مدرن و سکولار»، «مبتنی بر مدرنیته»، «برآمده از عقل اومانیستی(عقل منقطع از وحی)» و «عقل مدرن نفسانیت محور» سعی در سیاه جلوه دادن آن دارد بی‏توجه به آنکه در دو کتابک قبلی دو پدیده از همان مدرنیته-که بد و زشت است قاعدتاً- را به خوبی استحاله و دینی کرده‏است و چرا باید از مخاطب اتظار داشته باشد که جنبشی متصف به این ویژگی ها را مذموم به شمار آورد؟
با بسیاری از دوستان در رابطه با این جزوه‏ها صحبت کردم قریب به اتفاق ابراز می‏داشتند که بسیار خوب است و فقط جزوه خط بی خط از دفاتر (بسیج دانشجویی) جمع آوری شد. آن هم حتماً به دلایل تصاویری بوده است که اینجا هم گذاشته‏ام وگرنه به جز یکی دو عبارت آن قابل تأمل نبود-«رسیدگی و پرداختن به مسأله دختر و پسرها و رابطه‏شان ضروری و فوری به نظر می‏رسد. شاید نتیجه بحث‏ها با آنچه قبلاً جامعه اعتقاد داشت فرق داشته باشد-ص 27».
البته من با جمع آوری این کتاب‏ها موافق نیستم، گرچه با مطالب آنها مشکل دارم. چند اشکال اساسی در این مجموعه به چشم می‏خورد: 1. نگاه ساده انگارانه به موضوعات و برخورد عامیانه با آنها. 2. اتخاذ یک نظر و طرفداری از آن در تمام متن به طوری‏که از ابتدا می‏توان آن را حدس زد. 3. نادیده گرفتن برخی مواضع در برخی موضوعات. 4. عدم ترسیم یک منظومه فکری و اصول بنیادین مشخص و واحد. 5. بهتر بود به جای نتیجه‏گیری‏ها سریع و سهل با ایجاد سئوال مخاطب را به تفکر وامی‏داشت.از کتابک خط بی خط
با این حال می توان از این جزوه های 4 رنگ این استفاده را کرد که پیرامون موضوعات آنها کمی گفتگو شود-اگر دور باطل کارهای اجرایی مجموعه فرصت دهد.
حسن ختام:
دانشجوی امروز به جای آنکه بر محیط دانشگاه تأثیر بگذارد از آن تأثیر می‏پذیرد. عادت کرده‏است به هضم لقمه جویده شده‏ی قورت داده. حاضر است به جای قرص کتاب‏ها برای جذب سریع‏تر از شیاف استفاده کند. عادت کرده‏است به کلاس‏هایی که حاصل هزاران ساعات کار مطالعاتی را در 45 دقیقه بصورت فشرده به او می‏آموزند-نمونه اش همین کلاس های طرح ولایت بسیجیان- یاد نگرفته است که به جز مطهری و مصباح کسان دیگری هم هستند که کتاب می‏نویسند و فکر می‏کنند و القضا مسلمان هم هستند. و اگر بگویی در فلان مسئله مشکل دارم نگاهی عاقل اندر سفیه می‏اندازد و می‏گوید برو مطهری بخوان. کسی منکر مقام والا و زبان گویای استاد مطهری نیست ولی مگر نظر او وحی است و تاریخ انقضایش ابدی. این می شود که هیچ حرف تازه‏ای از دانشجو نمی شنوی. نشخوار کننده تفکر دیگران است. تازه این وضع آنهایی است که دغدغه دارند.
این که کشور نیاز به علم و توسعه دارد حرفی نیست ولی مشکل از آنجا شروع می‏شود که می‏گوییم این راه تأیید شده اسلام است و فکر می‏کنیم اگر آیه‏های قرآن را با خط خوش روی ایستگاه های
 BRT بنویسیم مسئله حل شده است. اگر توسعه می‏خواهیم باید فرهنگش را هم قبول کنیم.
قدیم تر ها که اینقدر کارخانه های تولید نوشابه بزرگ و متنوع نشده بودند نوشابه هم به وفور یافت نمی‏شد، تنور فست فودها هم اینقدر داغ نبود. پشت شیشه ساندویچی‏ها نوشته بود: از دادن نوشابه بدون ساندویچ معذوریم!

برای مطالعه قسمت اول کلیک کنید.



نویسنده : - » ساعت 9:0 صبح روز یکشنبه 87 دی 1


اشاره بلند:
 چند وقتی است-از مهرماه امسال-کتابک‏هایی با موضوعات مرتبط با فضای دانشجویی توسط کانون سپهر اندیشه و همکاری سازمان تبلیغات به طور وسیع در دفاتر بسیج دانشجویی در دانشگاه‏های مختلف توزیع می‏شود. پس از مطالعه این کتابک‏ها بی‏فایده ندیدم که پیرامون آنها چیزی بنویسم.

شاید شما هم این را شنیده باشید که «از این نسل متفکر بیرون نمی آید!»-یعنی ما و کمی بزرگترهای ما و خیلی هم کوچکترهای ما. این نظر را ابراهیم فیاض در یکی از مصاحبه‏هایش بیان کرده است. با توجه به بازار آمدن و به روز شدن شیوه‏ها و وسایل ارتباط جمعی(اعم از تلوزیون، اینترنت، موبایل و ...) خواهید دید که شما از لحاظ دسترسی به این وسایل در مقایسه فردی که 3-4 سال با شما اختلاف سنی دارد کاملاً متفاوت می باشد. و به این ترتیب است که فاصله نسل ها به حدود 2-3 سال می رسد. یکی از دلایل اینکه از این نسل متفکر بیرون نمی‏آید این است که میزان مطالعه و تفکر این نسل نسبت به نسلی که در بحبوبه انقلاب زیست کرده است تفاوت فاحشی دارد. و در مقایسه با نسلی که بیشتر کتاب می‏خوانده این نسل سرش بیشتر توی اینترنت و ماهواره و ... است.
این شیوه جدید مینیمالیستی که گمان می‏کنم اولین بار با کتاب هفته همشهری آغاز شد مقتضای همین نسل کتاب‏نخوان باشد. شیوه ای که به خود اجازه می‏دهد با نادیده گرفتن وجه ادبی و هنری آثار بزرگ ادبی جهان و نگاه خبری به آنها به خلاصه آنها بپردازد و به فشاری که هست این نسل را کتاب‏خوان کند(زور نزنید نمی‏شود!).
اما درباره کتابک‏های کانون سپهر اندیشه. این کتاب ها که تا به حال با موضوعات جنبش دانشجویی(خرده شیشه‏های دانشکده)،  روابط دختر و پسر(خط بی خط)، فمینیسم، ادبیات داستانی(بچه‏های تازه)، روشنفکری دینی و مسئله علم و دین(نقطه اُمگا) منتشر شده‏؛ تقلیدی است از کتاب‏های هفته همشهری. مؤلف(یا مؤلفان) این کتابک‏ها به موضوعات مطرح در جامعه دانشجویی پرداخته است، و سعی بر آن نموده است که پاسخی درخور و البته کوتاه و مجمل به آنها بدهد. در ادامه به بررسی برخی از آنها خواهیم پرداخت.

1. روشنفکری دینی
متأسفانه مؤلف(که در همه کتابک‏ها نام او با عنوان مشق آزاد ذکر شده‏است) با نگاه فوق‏العاده سطحی و ساده‏انگارانه به طرح نادرست این مسائل پرداخته و در پایان هم بدون آنکه جنب و جوشی در ذهن خواننده ایجاد کند و یا به او حق ابراز نظر بدهد شاد و مسرور با جوابی دلخواه خود بحث را به پایان می برد. بحث‏هایی که سال‏هاست در جامعه‏ی دانشگاهی مطرح است و طرفداران و مخالفانی دارد، ولی هیچ‏گاه به یک نتیجه واحد نرسیده‏اند.
روشنفکری در ایران مرده به دنیا آمد نه بیمار!
در کتابک روشنفکری پس از بیان تاریخچه کوتاهی ویژگی روشنفکران غربی را اینگونه نام می‏برد:
انتخاب روش عقلی برای توصیف رویدادها/مخالفت با جزمیت و تعصب/مخالف با خرافه و دین نامعقول و حکومت ظالمانه/دردمندی در قبال دردهای جامعه.
از همین کتابو بعد علت عدم توفیق روشنفکران ایرانی را اسیمیله(شبه غربی شدن) و اشتباه گرفتن مسیحیت و اسلام و بی خبری از مشکلات و آداب و رسوم  مردم و کشتار علما ذکر می‏کند و می نویسد:
«این یعنی همان بیمار دنیا آمدن روشنفکری.[...] اصل روشنفکری بد نیست. این که بیمار متولد شده‏است مسأله است. [...] دسته‏ای از روشنفکران پدید آمدند که برای درمان روشنفکری بازگشت به دین و هویت ملی را مطرح کردند و در مقابل غرب ایستادند...که می‏توان آنها را به دو دسته تقسیم کرد: نخست کسانی که مخالف تقلید کورکورانه از غرب بودند اما باور داشتند که باید جنبه‏های مثبت جریان روشن‏گری غربی را به کار برد...اما دسته دوم کاملاً مخالف با غرب بودند یا به عبارتی به طور کلی غرب را نفی می‏کردند...نمی‏شود قسمتی از این شیوه زندگی را پذیرفت و قسمت دیگر را کنار گذاشت.[...] به هر حال انقلاب باعث شد تا تقسیم‏بندی جدیدتری از روشنفکران شکل بگیرد. اول آنها که می‏خواستند بین محتوای دین و علوم جدید ارتباط و هماهنگی(آشتی) ایجاد کنند[...] دوم آنها که به دنبال هماهنگی بین علم و دین بودند اما چیزی بیشتر را هم می خواستند. ایدئولوژی اسلامی. [...] کتاب ابوذر نوشته دکتر علی شریعتی نمونه‏ای از تلاش آنهاست. سوم آنها که دنبال ایدئولوژی بودند اما نگران علم‏گرایی دسته قبل هم بودند. چهارم روشنفکران مخالف ایدئولوژی که البته با این وجود باز هم خود را دینی می‏دانند. پنجم آنها که با تجدد غربی کاملاً مخالفند و تنها بازگشتن به سنت را درمان درد روشنفکری می‏دانند. در حال حاضر به همه این چند دسته روشنفکر دینی می‏گویند.»
و پس از اینکه سخن کسانی که معتقدند روشنفکری دینی قصد دارد دین را غربی کند نه غرب را دینی و اصلاً روشن‏فکری با دین جمع نمی شود را دعوا بر سر کلمه می خواند، تقسیم بندی جدیدی ارائه می‏دهد که به قول خود در آن هم روشن‏فکری با دین حقیقی در تضاد نباشد و هم شامل همه روشنفکران واقعی در همه جا بشود و به دوسته واقعی(حقیقی) و غیر واقعی(غیر حقیقی) تقسیم شوند. و این روشن‏فکر حقیقی و غیر حقیقی هم در نسبت وفاداری آنها به دین مشخص می‏شود. و در جملات انتهایی می‏نویسد: «اگر بچه مریض دنیا آمده باشد پس احتمال خوب شدنش هست.»
با معذرت از نقل قول طولانی از کتابک مذکور-جهت استفاده عزیزانی که آن را مطالعه نکرده‏اند- نمی‏توان اشاره نکرد که از صفحه 18 مؤلف به نوعی دچار مسرت فکری شدهاست گرچه پیش از آن نیز نَمی از این حالت دارد ولی در صفحات پایانی به اوج می رسد. اینکه واقعاً فردی بتواند در چند سطر این مقدار مهمل بگوید نیاز به استعداد خاصی دارد که در هر کسی یافت نمی‏شود.
اول. نویسنده از ابتدا دو مفهوم نواندیش دینی و روشنفکر را با هم همسان پنداشته و هر دو را روشنفکر می‏خواند.
دوم. اشتباه اصلی و سر منشاء انحراف بحث از آنجایی است که مهمترین ویژگی روشنفکر را که همانا عقلانیت مدرن و تفسیر همه چیز در افق مدرنیته است را در نظر نمی آورد. با این ویژگی است که اعتقاد به عدم امکان روشنفکری دینی مورد بحث واقع میشود و اتفاقاً این بحث دعوا بر سر کلمه نیست. در این صورت است که افق اومانیستی روشنفکر با افق توحیدی دینی قابل جمع نیست. او تختی دارد که گزاره‏های دینی را بر روی آن می‏خواباند اگر بلندتر بود آنها را کوتاه می‏کند و اگر کوتاه‏تر بود آنها را می‏کِشد و قبض و بسط دین توسط او انجام می‏شود و تخت او همان ارزش‏های دنیای مدرن است. با این مثال مفهومی به نام روشنفکر دینی در خارج وجود دارد. روشنفکر دینی کسی است که دین را در ساحت مدرنیته تفسیر می‏کند.
سوم.خوشمزه‏تر از همه آنجاست که با جدا نوشتن روشن و فکر(روشن‏فکر) در صفحات انتهایی به تعریف جدیدی از روشنفکری می‏پردازد. معلوم نیست این تعریف برای ما چه سودی دارد. اینکه ما ابن سینا و ملاصدرا و شهید مطهری را روشنفکر دینی بنامیم چه ثمری دارد. روشنفکری یک مفهوم فرهنگی-تاریخی است که در قرن 18 بوجود می‏آید و ویژگی هایی دارد. بستن لفظ روشنفکری دینی به هر فیلسوف و متفکری چه گره‏ای باز خواهد کرد؟
چهارم. مولف در دسته‏بندی روشنفکران پس از انقلاب نتوانسته است آن طور که باید این وجه اختلاف بین گروه های متعدد را ذکر کند بطوریکه مشخص نیست منظور از دسته پنجم سنت‏گرایان هستند و یا فردیدی‏ها(گرچه هر دو پیش از انقلاب فعال بوده اند). به نظر در این مورد هم نویسنده نتوانسته از دام سطحی‏نگری فرار کند.   

ادامه دارد



نویسنده : - » ساعت 3:21 عصر روز سه شنبه 87 آذر 26