- - عقل آباد|و شاید همان ناکجا
سفارش تبلیغ
صبا


- - عقل آباد|و شاید همان ناکجا


درباره نویسنده
- - عقل آباد|و شاید همان ناکجا
-
تماس با نویسنده
[مقالات در باشگاه اندیشه]
[English ver]


آرشیو وبلاگ
درباره نیهیلیسم
قاب شیشه‏ای
درباره تکنولوژی
درباره فلسفه
مکاتب ادبی
میز مطالعه
درباره جراید
درباره غرب
درباره قرآن
درباره پوپر
سیاست
ارغوانیه
لاطائلات
یادنامه
وقایع


.::دوستان::.
حسین کاشانی
آنتن!
نائب
در محضر نور
تشریک
زکریا راحل
دهقان فرد
حامد زمانی
محمد نمازی
حامد فتاحی
محمد الیاس
سعید رضایی
سعید اعوانی
محمد میلانی
محمد بطحایی
روح الله رجبی
سهیل اسدی
فرهاد جعفری
محمد منتظری
محمد آل حبیب
محمدرضا باقری
محمد علی زرین
علیرضا رحمانی
رضا عسگریفر
سلمان محمدی
روح الله رشیدی
محمد علی بیگی
سید مجید کمالی
احسان محمودپور
شهاب اسفندیاری
محمود احمدی نژاد
مهدی ابراهیم زاده
سید جعفر حسینی
سید مهدی موسوی
علی رضا مکاریان پور
مسعود مسیح تهرانی
محسن حسام مظاهری
حسن باقری
وحید هاشمی
علی رضا قربانی
محمد علی سافلی
علی رضا عالمی

.::پیوندهای وب گاه::.
حرف ما [28]
پایگاه نشریات [20]
دکتر کچوییان [57]
سنت گرایان [68]
دکتر سروش [176]
رضا امیرخانی [123]
استاد مطهری [46]
علامه جعفری [58]
دکتر خسروپناه [82]
دکتر رضا داوری [123]
آیت الله مصباح [59]
مصطفی ملکیان [119]
دکتر احمد فردید [164]
سید مرتضی آوینی [74]
سید منیرالدین حسینی [78]
[آرشیو(26)]

نغمه


از بروز شدن ارغوان آگاه شوید
 
لوگوی وبلاگ
- - عقل آباد|و شاید همان ناکجا

هر گونه استفاده از مطالب بدون کسب اجازه ممنوع است
v.nasirikia@gmail.com
مدرسه علمیه مشکوه  RSS 

1- میرحسین موسوی می‌خواهد گشت‌های ارشاد را جمع‌ کند.
2- او نامزد انتخاباتی‌ای است که وعده‌ی جمع کردن گشت‌های ارشاد را داده است.
3- یکی از شعارهای انتخاباتی میرحسن موسوی مقابله با طرح امنیتی اجتماعی و پیرو آن جمع آوری گشت‌های ارشاد است.
4- میرحسین خواستار بازنگری در اجرای طرح امنیت اجتماعی و گشت‌های ارشاد است.
5- میرحسین موسوی ون‌های سبز رنگ گشت ارشاد را از گوشه و کنار خیابان‌ها جمع‌آوری می‌کند.
6- ون‌های سبز رنگ گشت ارشاد توسط رئیس جمهور آینده، میرحسین موسوی از گوشه و کنار خیابان‌ها جمع خواهد شد.
7- اگر میرحسین رئیس جمهور شود، گشت‌های ارشاد در خیابان‌ها حضور نخواهند داشت.
8- گشت‌های ارشاد بعد از آمدن میرحسین، خواهند رفت.
9- میرحسین فکر می‌کند که گشت‌های ارشاد به نفع و مصلحت نظام نیست.
10- میرحسین موسوی ون‌های سبز رنگ گشت‌ ارشاد را به پارکینگ کلانتری‌ها انتقال خواهد داد.

نویسنده : - » ساعت 3:3 عصر روز سه شنبه 88 اردیبهشت 22


اشاره:
دیرزمانی بود آنچه در ادامه می‏آید ذهنم را به خود مشغول کرده بود. نه فرصتی دست می‏داد تا از آنها وارهم و نه آنچنان نظم می‏گرفتند که بشود مکتوب‏شان کرد. لیکن بالاخره فرصتی دست داد و سالروز شهادت استاد و هم یادداشت دوستی انگیزشی شد برای تحریر.

مطهری و نسبت با غربمطهری؛ همیشه استاد
برای من این پرسش مطرح بوده است که انسان را چه می‏شود که تصمیم به مطالعه کتابی می‏گیرد؟چنانچه با نظری سطحی و ساده‏انگارانه در این پرسش نظر کنیم و در مقام پاسخ برآییم به مورد قابل تأملی برخورد نمی‏کنیم. لیکن پاسخ به این پرسش به این سئوال پاسخ خواهد داد که «چرا نسل امروز –جوانان و نوجوانان- رقبت چندانی به مطالعه ندارند؟»
پرسش فوق بماند برای وقتی دیگر. پرسشی دیگری که پیرامون آن سخن خواهیم گفت این است که اولاً چرا به آثار شهید مطهری آنچنان که باید توجهی نمی‏شود(1) ؟ ثانیاً آثار او چگونه خوانده می‏شود؟ و در وادی دیگری این سئوال مطرح است که نسبتی که شهید مطهری با غرب برقرار می‏کند چه نسبتی است؟
به نظر بهترین مسیری که می‏تواند انسان را به مطالعه یک کتاب با بازده بالا رهنمون شود «پرسش داشتن» است. آنچه در قریب به اتفاق خوانندگان آثار شهید مطری مشاهده می‏شود دنبال نمودن یک سیر مطالعاتی است. با توجه به وسعت آثار ایشان قطعاً با این سیر نمی‏توان به دنبال پاسخ پرسشی خاص و یا حداقل جزئی بود. چه بسا این سیرها در عمل به سفارش بزرگان و یا گاهاً به عنوان یک سیلابس درسی دنبال می‏شوند. به راستی باید چه انتظاری از این نحوه مطالعه آثار داشت؟ بگذریم از مسابقات کتابخوانی که در سطح وسیع -حتی در دانشگاه‏ها-برگزار می‏شود.
بی‏شک شهید مطهری زبان گویای اسلام بوده‏اند و به سختی می‏توان موردی از موضوعات تعالیم و معارف اسلامی را که ایشان به آن نپرداخته باشند، یافت. جامعیت، زبان ساده و در عین حال عمیق و پربار بودن ویژگی‏ آثار شهید مطهری است. ولی آیا این ویژگی‏ها را می‏توان در نسبتی که شهید با غرب برقرار می‏کند تعمیم یابد؟
باید به این بپردازیم که منظور از نسبت با غرب چیست؟ اگر غرب را فارغ از یک نگاه صرفاً سیاسی، به عنوان یک واقعیت تاریخی-فرهنگی که امروز تمام شئون زندگی بشری را در سیطره خود قرار داده‏است بنگریم، نسبتی که ما با آن برقرا می‏کنیم باید چگونه باشد؟
شهید مطهری به این پرسش پاسخ نداده‏است و چه بسا نمی‏توانسته پاسخ بدهد و حتی در صورت پاسخ، پاسخی قابل اعتنا و البته راه‏گشا نبوده است! ولی چرا؟! اول آنکه شهید مطهری برخورد چندانی با آثار اندیشمندان و متفکران مغرب زمین نداشته‏است و با توجه به عدم ترجمه آثار متعدد فلسفی نمی‏توانسته چنین برخوردی داشته باشد. دوم آنکه دو موضع این نظر را مخدوش می‏نمودند. شهید مطهری در برابر پیشرفت علمی و تکنولوژیک غرب سعی بر جمع آنها با اسلام می‏نمودند و موضع مؤثر دیگر  حالت تدافعی صد در صدی از اسلام.(2)
با این مقدمه جوان امروز در آثار ایشان پاسخی برای پرسشی نخواهد یافت. و در صورت مطالعه دردی از او را دوا نخواهد کرد. آن زمان آثار شهید مطهری مشکل‏گشا خواهد بود که یک تغییر نگاهی نسبت به جهان در شخص رخ دهد و این تغییر را آثار ایشان ایجاد نمی‏کند. دوستانی را داشته‏ام که به واسطه همین تغییر نگاه به مطالعه دوباره آثار ایشان پرداخته‏اند.       ‏‏
خوب بدون استثناء یا همان همیشه خوب!
همه ما شنیده‏ایم -و چه بسا دیده‏باشیم- توصیه حضرت امام(ره) را به مطالعه همه آثار ایشان؛ که همگی خوب است و ایضاً سفاراشان مقام معظم رهبری را. چه بسا همین سفارشان سبب چاپ و تکثیر آثار استاد شده‏اند با رانت دولتی. اما نمی‏توان نگفت که این همگی دلالتش چندان هم بر همه آثار استاد نیست. آنها که با آثار استاد آشنایی دارند مطلعند که چاپ پاورقی‏های کتاب «اقصاد اسلامی» استاد در روزنامه به دستور امام متوقف شد و تا چند وقت پیش هم کتاب مذکور اجازه انتشار نداشت.
و اما درباره خوب بودن. قطعاً آن که سفارشی می‏کند-آن هم با آن حکم کلی- بر روی واژگانی هم که به کار می‏برد دقت دارد. معنای خوب بودن واضح است. خوب بودن، بدون اشکال بودن، حرف قطعی و نهایی را زدن و هر چیزی که کلام استاد را با کلام معصوم برابر کند نمی‏دهد! اینکه کسی با نظر استاد مخالف باشد و یا به جای کتاب‏های استاد برود کتاب دیگری بخواند نه کافر حربی است و نه چیز دیگری. شاید سئوالی دارد که پاسخش در آثار استاد نباشد.
نوشتن درباره استاد مطهری چیزی نیست که در حد و قواره من باشد. آنها که قبل از سخن گفتن نگاهی به قدر و قواره خود می‏اندازند در این باره زیاد گفته‏اند و نوشته‏اند. اینها که نوشتیم چموشی یک نویسنده بدون آینه بود!   
پی نوشت:
1. با آن همه سفارشات و تأکیدات حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبری درباره آثار ایشان.
2. در مورد نظر علماء در این باره در آینده بیشتر خواهم نوشت؛ اگر زنده ماندیم.



نویسنده : - » ساعت 12:27 صبح روز یکشنبه 88 اردیبهشت 13


من و کتاب، 128 صعکس روی جلد
سید علی خامنه‏ای
چاپ اول: 1387
قیمت: 1200 تومان
انتشارات سوره مهر(وابسته به حوزه هنری)
اصلاً به فکرتان هم خطور نکند که این یادداشت را به دلیل نزدیک شدن زمان برگزاری نمایشگاه کتاب نوشته‏ام-که اگر چنین هم کرده باشم کار لغوی نبوده‏است. این را گفتم که بدانید پای‏بندم به عهدی که با خود بستم که مناسبتی ننویسم-مگر مناسبتش، مناسبت باشد.(1) بگذریم.
به شما توصیه می‏شود خواندن این کتاب و به همه کتاب‏خوان‏ها و کتاب‏نخوان‏ها! اگر آدم یک مثقال یا اگر نگوییم به اندازه یک کف دست، به اندازه یک بند انگشت هم که شده معرفت داشته باشد-که الحق همینش هم امروز روز کم پیدا می‏شود- وقتی یک آدم بزرگی-نگوییم ولی‏امر مسلمین جهان- پیدا شود و این‏گونه سفارش کند به کتاب‏خوانی، اگر آدمی از فرط کتاب‏خوانی جان بدهد زیاده‏روی نکرده است.
«من و کتاب» گزیده‏ای است از سخنان مقام معظم رهبری درباره کتاب و کتاب‏خوانی. این فکر به ذهنتان خطور نکند که با یک نظر آدم عادی که حالا چند جلد کتاب هم خوانده روبرو هستید، نه! این نظرات کسی که به گفته خود، هزاران قصه از بهترین نویسندگان جهان خوانده است. در اصل شما با یک منتقد درجه یک روبرو هستید.
کتاب در 6 فصل دسته بندی شده است. فصل اول درباره اهمیت کتاب و کتابخوانی است. فصل دوم(من و کتاب) نظرات ایشان است درباره برخی کتاب‏ها. فصل سوم نقدی است بر وضع موجود کتاب و کتاب خوانی. فصل چهارم(چه باید کرد؟) اشاره دارد به برخی راه‏حال‏ها برای رفع مشکل کتاب‏نخوانی در کشور. فصل پنجم دست‏نوشته‏های ایشان است در انتهای برخی کتاب‏ها و در فصل آخر هم دست‏خط هایی از دست‏نوشته‏ها.
در صفحه 42 کتاب ذیل عنوان «نمی‏دانم این همه تکرار  اثر کرده یا نه؟» آورده شده است: از بس درباره این مسئله مهم گفته ام و به من هم گفته نشده که چقدر اثر دارد، حقیقتاً وقتی می‏خواهم بار دیگر این مسئله را بیان کنم، دچار تردید می‏شوم که این دیگر جزء گفتار لغو نباشد.
در جای دیگری آمده است:
دُن آرام یکی از بهترین رمان‏های دنیاست. البته جلد اولش بهتر است؛ جلدهای بعدی‏اش سطح رمان را متوسط می‏کند؛ کما اینکه رمان بعدی‏اش، زمین نوآباد، هم کتاب خوبی نیست. این «دُن آرام» را من قبل از انقلاب خواندم ... به قدری در این کتاب تصویرگری فوق‏العاده است که من این را در هیچ کتاب دیگری ندیده‏ام. دشت‏های روسیه را که تصویر می‏کند، مثلاً صد جا تصویر کرده، ولی صد جور بیان کرده است! ... ادبیات، این‏گونه ماندگار می‏شود. چرا من آخوند در یک کشور اسلامی، کتاب دُن آرام را می‏خوانم؟ اگر جاذبه نداشته باشد، اگر این کتاب لایق خواندن نباشد، یک نفر مثل من نمی‏رود آن را بخواند.
در جای دیگری نیاز به کتاب‏های دینی بدون افراط و تفریط را متذکر می‏شوند؛ مقوله‏ی دیگری که ما در آن کم کاری داریم، که شاید باورکردنی نباشد، کتاب‏های دینی است! مثل اینکه ما روی کتاب‏های دینی و مسائل اسلامی متأسفانه کم کار می‏کنیم! ... ما به کتاب‏هایی در ردیف کتاب‏های شهید مطهری احتیاج داریم که مسائل اساسی اسلام را با یک بینش صائب و به دور از کج‏روی و افراط و تفریط، با زبانی قابل فهم برای قشرهای متوسط جامعه، که نه دانشمندان و اندیشمندان را ملاک گیریم، نه سطوح خیلی پائین را،...تبیین کند.   
    
پی‏نوشت:
1. اشاره دارد به آن گفته حکیم که گفت: «ما زیر بار زور نمی‏رویم؛ مگر زورش پر زور باشد!»



نویسنده : - » ساعت 11:52 صبح روز دوشنبه 88 اردیبهشت 7


عکس حجله ای

ما از جان آوینی چه میخواهیم؟ این پرسش را معادل آن نگیرید که »ما چه نسبتی با آوینی داریم؟« آیا واقعاً میان مغضوب و محبوب شدن یک فرد و اندیشه‏هایش برای ما یک لحظه و یک اتفاق است؟ گرچه هنوز به اندیشه و سیر و سلوک او چندان التفاتی نمی‏شود. به راستی اگر او به فیض شهادت نمی‏رسید باز هم موضع ما نسبت به او اینچنین بود؟ بدیهی است که چنین نبود.
حالا نام او شده‏است نشان استاندارد. و اگر آوینی زنده بود چنین می‏کرد که من می‏کنم! حالا که نیست تا خانه‏نشین بشود می‏توان برایش یادبود گرفت و از قسمت‏های خوبِ حیات او برای »آوینی ندیده‏ها« گفت. اینکه بیشتر روزها، روزه بود. اسرار الصلاه می‏خواند و هزار کشف و کرامت. اگر هم روزی این حرف ها خریدار نداشت از سیبیل نیچه‏ای و دانشکده هنرش خواهیم گفت.   
آوینی از جان ما چه میخواست؟ این ادعا عدهای را آزار خواهد داد که سید مرتضی آوینی -لااقل- به بخشهایی از حقیقت دست یافته بود و هر کس به چیزی در این حد دست یابد، ناگزیر از تقدیم روشنایی به سایر آدمهایی خواهد بود که در قسمتهای تاریکتری از این عالم زندگی میکنند. دغدغه آوینی در کارهایی که از او به جا مانده، نشان دادن سره از ناسره است و البته که این کار را از موضع راهنمایی به مقصد رسیده انجام میدهد. آیا همین طور است؟
تلاش برای نزدیک شدن به آن چه آوینی در جست و جوی آن بود -اگر با تلازمی عملی همراه باشد- کار دست آدم میدهد و مخاطب صادق آثار او را به محرومیت از بخش مهم چرب و شیرین زندگی میکشاند-گرچه آن وقت شیرینی در ذائقه آدم هم تغییر می‏کند. اگر بخواهید حرف‏های او را بشنوید، باور کنید و  ردای عمل به آن تن کنید، به قدر نسبتی که با حقیقت آثار او برقرار کردهاید، به دردسر میافتید. مگر این که شما هم مثل دیگران ادای او را درآورید. و البته ادای او را درآوردن هم زیاد سخت نیست. 

روایت رایج از آوینی روایت »شهید آوینی« است نه مرتضی آوینی. کارگردانی که مستند جنگی می‏ساخت و آخر هم در همین راه به فیض شهادت نائل گشت. روایت خوبی است، نه؟! برای اینکه خوب‏تر هم بشود می‏دهیم برایش یک مقتلی درست کنند که هر آوینی ندیده‏ای را کنارش ببریم و زار بزنند! تا بلکه کمی آدم بشوند.
لیکن این روایت همه آنچه آوینی بود، نیست. کسی هم از خود نمی‏پرسد که چرا یک مستندساز لقبش می‏شود »سید شهیدان اهل قلم«‏؟
حق هم دارند آنهایی که حرف‏های او را دوست نداشته و ندارند. آنها که در سودای بهشت زمینی غرب به سر می‏برند، چرا باید از کسی که رؤیای آنها را آشفته می‏کند خوششان بیاید؟! آوینی جرأت آن را داشت که در مقابل پرسش‏های بزرگ قد علم کند و به آنها پاسخ دهد و دیگران را هم به تفکر وادارد. روشنفکران و متجددان حق هم دارند از کسی که مسلمات آنها را مورد پرسش قرار دهد خوششان نیاید. ولی ای کاش کار به همین جا ختم می‏شد. کار آنجا گران می‏آید که عده‏ای متجر و ظاهربین او را منحرف خواندند. در همین سال‏های پایانی حیات مادی‏اش. و ابایی نداشتند که بگویند که شهادتش مانع انحرافش شد! و عاقبت به خیر از دنیا رفت.
تیغ دو لب تجدد و تحجر بود که خواست او را خانه‏نشین کند لیکن او مرد پرواز بود، نه کرم لجن زار.   

حالا که دوباره نام او بر سر زبان‏ها افتاده باید خوشحال بود و امیدوار؟!
امید به آنکه فرصتی فراهم شود تا آثار مکتوب او خوانده شود و به دور از سیاست‏زدگی بررسی و نقد شود. در یادبودهای او  اغلب ترس از مصادره آوینی به چشم می‏آید تا چیز دیگری. اگر محدود نشود به خاطره گویی و کلی گویی درباره او.
افقی که آوینی در برابر همه ما می‏گشاید افقی است از انتظار آماده‏گر. آنچه همه ما می‏گوییم و نمی‏دانیم که »انقلاب اسلامی زمینه‏ساز ظهور است« یعنی چه؟! و همیشه با خود فکر کرده‏ایم که باید توسعه پیدا کنیم و صنعتی بشویم و به همه جهان بگوییم که می‏شود مملکت مسلمانان هم توسعه پیدا کند و اگر می‏گویید نمی‏شود یعنی این! غافل از اینکه اگر قرار باشد با پُز توسعه‏یافتگی حرفمان خریدار داشته باشد،‌ هیچ وقت خریدنی نیست.



نویسنده : - » ساعت 11:1 عصر روز چهارشنبه 88 فروردین 26


گفت و گویی پیرامون تکنولوژی(1)
.
.
.
گفت: تکنولوژی باعث دوری انسان از خدا شده.
گفتم: چرا؟ اتفاقاً بر عکس. قدیم اگر کسی می‏خواست بره مکه برای حج یا مثلاً بره مشهد برای زیارت، پدرش در‏می‏اومد. چقدر آدم توی مسیر می‏مردن! ولی حالا خیلی راحت شده! سوار هواپیما می‏شی، در عرض چند ساعت هر جا بخوای میری! اگر هم خیلی وضعت خوب نباشه با اتوبوس می‏ری!
گفت: ولی اثر زیارت اون زیارت با این زیارت خیلی فرق داره! قبلاً مسیر زیارتش خودش روی زائر کلی اثر داشت. ولی حالا چی؟
گفتم:‌ گیرم که حرف شما درست! ولی نگاه کن! همین وسائل نقلیه چقدر ارتباط رو سریع و آسون کرده! فکر کن می‏خواستیم با الاغ بریم تهران! چقدر وقت هدر می‏رفت. ولی الآن می‏شه همون وقت رو برای عبادت یا خیلی چیزهای دیگه صرف کرد.
گفت:‌ خیلی از این استفاده‏هایی که از این وسایل می‏کنیم صوریه! یعنی به واسطه این نوع شیوه زندگیه که مجبوری از اونها استفاده کنی! اگر شما نمی‏خواستی مهندس شی لازم نبود بیای سمنان! اگر نمی‏یومدی سمنان لازم نبود اتوبوس سوارشی برگردی تهران!
گفتم: شاید بعضی چیزا اینطوری باشه!‌ ولی همش که اینجوری نیست! مثلاً همین لامپ! اگر ادیسون اختراع نمی‏کرد چی می شد؟!‌ بگذریم که یکی دیگه اختراع می‏کرد- می‏دونی چقدر باید روغن چراغ درست می‏کردن؟!
گفت: عزیز من! اگه شما غروب که می‏شد می‏خوابیدی به این همه روغن نیاز نبود!‌ چون شب‏ها تا بوق سگ بیداری لامپم می‏خوای!
دیگه زد به سیم آخر و تهش رو گفت:
بعضیا می‏گن ما لذت خر سوار شدن رو نمی‏چشیم!
من که چار شاخ مونده بودم برای اینکه کم نیارم گفتم:
قدیما هم لذت ماشین سواری رو نمی‏چشیدن!!
طرف هم انگار انتظار جواب منو نداشت گفت:
ببین این بحث بی‏سر و ته!‌ تا فردا هم بحث کنیم به جایی نمی‏رسیم!‌ اگر خواستی ادامه بدیم قبلش باید مطالعه و فکر کنیم.
منم که از پیشنهادش بدم نیومد و فرصت رو برای تموم کردن بحث مناسب دیدم قبول کردم و گفتم:
قبول دارم! این بحث بیشتر جدلیه!
بعداً در جوابم گفت: ببین ماشین از طبیعت نسبت به خر دور تره! یعنی در مرحله سوم قرار داره! پس حتی اگر لذت ماشین‏سواری هم بیشتر باشه خرسواری بهتره! چون ماشین باعث دور شدن انسان از طبیعت می شه! و این باعث از خود بیگانگی انسان با خودش می‏شه! قبول داری؟!
من که خیلی از جوابش چیزی نفهمیدم سر تکون دادم و گفتم؛ راست می‏گی! شاید!
بعداً با خودم فکر کردم که دور و اطراف ما چه چیزی‏هایی طبیعی‏ان و چه چیزهایی رو ما خودمون ساختیم یا اون جا گذاشتیم! هر چی فکر کردم چیزی که واقعاً خودش باشه پیدا نکردم! به آسمون و زمین متوسل شدم!‌ آسمون که خوب روزا شاید؛ ولی شب‏ها به خاطر آلودگی نوری- تازه اگر شهرداری محترم لیزرش روشن نکنه- هیچی معلوم نیست! زمین هم که یا آسفالته! یا کودی! باز خدا پدر وزارت علوم رو بیامرزه که اینقدر به دانشگاهموم پول نداده که همه کویر سمنان رو کود بده و توش درخت بکاره!
بالاخره یک چیز طبیعی پیدا کردم!‌        

||بعد التحریر: این را دوست خوبم محمد ع در نظرات این مطلب نوشته بود، جای تأمل داشت و من را یاد مقاله «وقت چیست و چگونه تلف می شود؟»/رضا داوری انداخت. دوباره آن را خواهم خواند و مطلبی دراینجا خواهم نوشت.
«وقت و استفاده از وقت از مقتضیات دنیای مدرن است. اگر رقابتی به معنای امروزی و توجه به نفس به معنای امروزی نبود، زمان فانی ارزش و اعتبار پیدا نمیکرد و بشر در نسبت خودش با جهان زمان فانی رو معیار قرار نمیداد.
پس اینکه گفته میشود وقت رو برای عبادت بیشتر میشود صرف کرد طعنه میزند به عبادت تجار...»



نویسنده : - » ساعت 9:0 عصر روز شنبه 88 فروردین 8


بیوتن، 560ص
رضا امیرخانی، 1352
چاپ اول: بهار 87
قیمت: 4200 تومان
نشر علم



1.امریکا؛ نامی‏که شاید بسیاری از ما چهره دوگانه‏ای بازی کرده‏است. فراموش نکرده‏ایم روزهایی که هنوز نمی‏دانستیم امریکا کجای نقشه جهان است و مرگ بر امریکا می‏گفتیم. صبح‏ها در مدرسه و شام‏گاهان در مسجد. در راهپیمایی‏ها پرچمش را آتش زدیم و در خیابان لگد کردیم. اگر بخواهیم با نظری فرویدی هم به مسئله نگاه کنیم نفرت از امریکا در ناخودآگاه ما ثبت شده‏است.
اما گاهی هم شیخی با عبای شکلاتی برایمان گفته است که آتش زدن پرچم امریکا را چه سود؟! و گاه هم با خط‏کشی میان دولت و ملت امریکا، مردمانش را دوست داشته‏ایم. فیلم‏هایشان را در سیمای‏مان پخش کرده‏ایم و برای صدق نظریات علمی‏مان از دانش آنها مثال آورده‏ایم. حالا هم که دانشجو هستیم شاید بدمان نیاید که به بهانه تحصیل هم که شده در امریکا زندگی کنیم.
این تصور زشت و زیبایی است از امریکا برای ما. و اگر کسی بپرسد دلیل این عشق و نفرت را، چه بسا پاسخی نداشته باشیم. اینکه حالا پول ملت ما را خورده است و سفارتش جاسوس‏خانه از آب درآمده‏است و ... دلیل این همه نفرت چندین ساله نمی‏شود. که این همه را می‏شود به یک شامورات بازی حل کرد و نفرت‏ها را کنار گذاشت.
ما اغلب محافظه کاریم و سعی در حفاظت موقعیت موجود داریم، در همه امور. در وادی نظر هم. در خاطره و داستان‏نویسی هم.  

2. در این بی‏رونقی بازار نشر که شمارگان کتاب‏ها به سختی به سه هزار نسخه می‏رسد وآن هم روی دست ناشر می‏ماند، فروش چهار هزار نسخه، آن هم 2-3 روزه چیزی شبیه به معجزه است.
«بیوتن» آخرین کتاب امیرخانی است که چاپ نخست آن در نمایشگاه کتاب تمام شد. داستان کتاب روایت رزمنده‏ای به نام «اِرمیا» که برای ازدواج و زندگی به امریکا می‏رود. «آرمیا» که در یک مؤسسه تحقیقات مذهبی در امریکا کار می‏کند در ماجرای سفری تحقیقاتی که به ایران دارد با ارمیا آشنا می‏شود.
داستان یک سر دیگر هم دارد و آن «خَشی» است؛ که البته او هم می‏خواهد با آرمیتا ازدواج کند. تا اینجا شاید بگویید که این شد یک داستان عشقی که آخرش از همین اولش معلوم است. ارمیا یک همرزم شهیدی هم دارد به نام «سهراب» که گاهی در بیداری به دیدارش می‏آید. شاید بگویید این هم شد یک داستان نوستالژیک جنگی. یک جامانده از کاروان شهدا. شاید برای خواننده‏ای معمولی بیوتن ملغمه‏ای باشد از این دو. و بر امیرخانی خرده بگیرد که ای مردک! خط مقدم جبهه کجا و دیسکو ریسکوهای نیویورک کجا؟ نماز شب دوکوهه کجا و کازینوهای لاس وگاس کجا؟

3. از این‏ها که بگذریم بیوتن حرف‏های دیگری هم برای گفتن دارد.
نزاع سنت و مدرنیته از نزاع‏های همیشگی و کهن جامعه ماست-کهن که می‏گویم یعنی از آغاز آشنایی و ارتباط ما با تمدن غرب. ارمیا در میان این نزاع است. ارمیا می‏توانست در شلمچه باشد. و آخر داستان هم شهید بشود-یا نشود. ولی ارمیا در وسط معرکه است؛ امریکا. رمان‏های دفاع مقدس اغلب در فضای جبهه‏ها رخ می‏دهد و کارکردشان هم بیشتر اخلاقی است. استقبال کم از آنها هم به دلیل همین ویژگی‏شان است. مخاطبی که به دنبال بازسازی فضای آن دوران است بیشتر جذب کتاب‏های خاطراتی مثل «دا» و امثالهم می‏شود.
از سویی دیگر بیوتن رمان نفرت است. نفرت از امریکا-نفرتی که بسیاری از ما با آن بزرگ شده‏ایم، در حالی‏که شاید کمتر به آن اندیشیده باشیم. امروز کمتر جایی است که از سیطره تمدن غرب رها باقی مانده باشد و قطعاً قلب این تمدن جهانی نیویورک است.
داستان بیش از آنکه جدال میان ارمیا و آرمیتا باشد، جدال میان ارمیا و خشی است و این نه جدال دو رقیب عشقی، بل جدال دو تمدن است. امریکا؛ تمدنی که در اوج قدرت و عظمت است و تمدنی که در دوره جنینی است. بدیهی است در این جدال یک طرف نقش فعال دارد و دیگری منفعل.
در اصل درگیری ارمیا با مفهومی به نام امریکاست که هر روز پررنگ‏تر و بزرگ‏تر می‏شود. این مفهوم الزاماً تناظری یک به یک با کشور امریکا ندارد و در محدوده لیبرال-دموکراسی هم نمی‏ماند. ستیز با بنیان نظری تمدن امریکاست. مفهومی که در مرزهای جغرافیای امریکا و اروپا محصور نمانده. مرگ بر امریکا در مقابل با این مفهوم است. این فریاد است که لرزه بر ستون‏های برخی ادارات دولتی و افراد می‏اندازد. ارمیا با همه انفعالش پنجه در پنجه غرب می‏اندازد. بیشترین نمود آن هم در فصل پیشه است که به دنبال شغلی سازگار با روحیاتش می‏گردد. خشی فردی است چسبیده به فضای امریکا.یک شرقی وازده و هضم شده در تمدن غرب و ارمیا کسی است که از بیرون آمده و با این تمدن هیچ اتصالی ندارد.
پایان داستان یک پایان تراژیک است. صحنه‏ای از مهم‏ترین آموزه تشیع که همانا «مرگ‏آگاهی» است و همچنین طلبی است که نسبت به ارمیا پدید آمده‏است.
دینی که امیرخانی در بیوتن سعی در هویدا نمودن آن دارد دینی است که در مقابل دین حقیقی نمی‏ایستد. بلکه دینی است استحاله شده که در کنار دین حقیقی می‏ایستد و این چیزی است که امیرخانی با آن مشکل دارد. این فضای کلی داستان زمینه را برای اتهام ایدئولوژیک بودن بیوتن مهیا می‏سازد؛ ولی بالأخره‏ رمان باید موضوعی داشته باشد و این بی‏شک بی‏ارتباط با عقاید نویسنده نخواهد بود. وجه همت امیرخانی نشان دادن امریکا از دید ارمیاست. نگاه خشی همان چیزی است که هالیوود در همه دنیا نشان می‏دهد. به همین دلیل است که فقط ارمیاست که ذهن دارد.

4. سبک و نوآوری‏های امیرخانی همواره قابل توجه بوده‏است. تلاش او در این بوده‏است که به سمت خلق رمان ایرانی قدم بردارد. اصول داستان‏نویسی در غرب از تئاتر نشأت گرفته‏است و در ترجمه، تعزیه را به جای تئاتر گذاشته‏اند. در حالی‏که ما به ازای تئاتر در فرهنگ ما فن خطابه و منبر است. آنچه او در رسیدن به آن تلاش می‏کند پرورش سبکی از داستان‏نویسی است که از فن خطابه به جای تصویرسازی در آن بهره گرفته شده‏است.  



نویسنده : - » ساعت 10:10 صبح روز دوشنبه 87 اسفند 19


قدیم‏ترها شبکه دو سیما برنامه داشت از یکی از شهرهای نمایشگاهی-گمانم آلمان. هر برنامه درباره یک صنعت. یکی از برنامه‏هایش هم درباره صنعت چاپ. یادم هست یکی از عجایب آن برنامه دستگاه چاپی بود بر طولی نامحدود با کیفیتی مناسب و رنگی. آن وقت فکرش را نمی‏کردی روزی برسد که همان دستگاه این‏چنان در کشور ما کاربرد پیدا کند-که گمان نکنم در کشور سازنده آن هم این چنین استفاده‏ای داشته باشد. که اگر با فکر و روش مسئولان دولتی بی‏گانه نبودی حدس آن نیز چنان دشوار نبود.
تبلیغات تجاری بنری را که کنار بگذاری، تقویم ما آن‏قدر مناسبت ملی و مذهبی دارد که هر چند روز یک‏بار بنرهای روی بیلبوردهای شهرداری عوض شود. یک روز محرم است و عاشورا. یک روز دهه فجر است. یک وقت عید نوروز است. و بسیارند از این قبیل. وضع در شهرهای بزرگ به دلیل وسعتشان بهتر است و حالِ شهرهای کوچک خراب‏تر-مثل سمنان خودمان. هر اداره و سازمانی خود را موظف می‏داند که تبریک و تسلیتی به هر مناسبتی بگوید. نتیجه‏اش این می‏شود که شهر پر شود از بنرهای بدقواره و تکراری. از شهرداری و استانداری گرفته تا سازمان عشایری.
مشکل از آنجاست که برای مدیر ما-فرهنگی و غیرفرهنگی‏اش-تفاوتی بین تبلیغات اسلامی و تبلیغات تجاری (
advertising) و حتی سیاسی(Propaganda) نیست.تبلیغ در فرهنگی اسلامی باید در راستای بلغ ما انزل علیک باشد و تبلیغات مدرن نظر به مسحور کردن مخاطب درباره محصولی تجاری دارد و نشان دادن چیزی خلاف واقع. هنوز این درک در مسئول ما به وجود نیامده‏است که تبریک پیروزی انقلاب روی بنری 12 متری و چاپ عکس حضرت امام(قدس سره) در همان قطع و نصب آنها در کوچه و خیابان بنیان انقلاب مستحکم نمی‏شود.
به هر حال فعالیت فرهنگی برای دوستان در چنین صورتی تعریف شده
است و بس. و چه کاری سهل‏تر از این. و این حکایت از تعمیق فاصله میان مدیریت جامعه و فرهنگی اسلامی دارد.  



نویسنده : - » ساعت 11:38 صبح روز شنبه 87 بهمن 26


کافه پیانو، 266ص
فرهاد جعفری، 1344
چاپ اول: زمستان 86
قیمت: 4200 تومان
نشر چشمه


اگر کافه پیانو را را نخوانده باشید حداقل سر و صدایش را شنیده‏اید. اولین-وشاید هم آخرین- رمان از نویسنده‏ی گمنامی که تا این زمان به گمانم به چاپ چهاردهم رسیده‏است. داستان ماجرای یک روزنامه‏نگار روشنفکرمآب است که به دلیل نچرخیدن چرخ مطبوعه‏اش -نشریه هم مگر چرخ دارد که نچرخد؟!- در آن را تخته می‏کند و به شهری می‏رود که معلوم نیست کجاست. در آنجا به تنهایی کافه‏ای راه می‏اندازد. همسرش(پری‏سیما) به دلیل شکایت از شوهرش و به اجرا گذاشتن مهرش و مشاجره‏ای که در خانه رخ می‏دهد خانه را ترک می‏کند. آقای کافی‏من-همان روزنامه‏نگار سابق- هم با دختر کوچکش(گل‏گیسو) تنها زندگی می‏کنند. اتفاقات داستان هم اغلب در همین کافه و حوالی آن رخ می‏دهد و بیشتر به معرفی مشتری‏ها می‏گذرد. ساختار داستان بیش از آنچه فکرش را بکنید ساده، روان و فارغ از پیچیدگی است. پایان داستان هم بیشتر شبیه پایان خوش سریال‏های تلویزیونی است.
اتفاقاتی هم که رخ می‏دهد کاملاً طبیعی به نظر می‏رسد. گاهی هم چیزهای غیرمنطقی در جزئیات داستان پیش می‏آید که نویسنده چندان برای پرورش آنها وقت صرف نکرده است. رمانی که به گفته خود نویسنده در پایان کتاب  تنها 30 روز برای آن وقت صرف کرده است-اگر نگوییم آن هم جزوی از داستان است. برخی فصول ارتباطی به داستان پیدا نمی‏کنند و می‏توان آنها را حذف کرد و بازهم از داستان سردرآورد. ولی خوب نویسنده دارد داستان می‏نویسد نه یک متن علمی و یا هر چیز دیگر. و القضا داستانش هم مینی‏مال نیست. ولی گاهی اوقات این فصول اضافه وسیله‏ای برای کش‏ دادن رمان می‏شوند.
آنچه در سراسر داستان به چشم می‏خورد توصیفات بیش‏ از اندازه درباره اشیاء و شرکت تجاری‏یشان است. این توصیفات به حدی می‏رسد که شما گمان می‏کنید که از نویسنده بابت آنها پولی گرفته است-و شاید روزی کسی بیاید و چنین کند. شاید غرض نویسنده خاص نشان دادن راوی داستان باشد. با همه توصیفاتی که از اجزاء ریز و درشت اطراف می‏کند باز هم شما نمی‏توانید تصویر درستی از فضایی که داستان در آن رخ می‏دهد داشته باشید.          
رفتارهایی که از نقش اول داستان سرمی‏زند او را فردی تصویر می‏کند که در قبال مذهب و مناسک مذهبی بی‏تفاوت است. مثلاً از نماز خواندن دوستش وسط کافه و یا زیباتر شدن همسرش هنگام چادر سرکردن برای نماز-که زیبایی او را ده برابر می‏کند- خوشش می‏آید، ولی خوب فقط خوشش می‏آید. هیچ جای داستان نمی‏گوید که ایشان مثلاً نماز می‏خواند یا نه و یا در مقابل برداشتن روسری صفورا و یا برخی دیگر از حرکات وی عکس‏العملی نشان دهد. فقط در آخر می‏فهمید که قصد سوئی نسبت به زنی نداشته است و یک تار گندیده پری‏سیما را هم با کسی عوض نمی‏کند.
قطعاً روایت داستان یک روایت مردانه است و من نمی‏دانم یک خانم چه‏طور می‏تواند با آن ارتباط برقرار کند. گفتن برخی الفاظ رکیک هم در داستان زیاد به چشم می‏خورد-مثلاً بارها از عبارت به تخمم استفاده می‏کند. با این توصیفات به نوعی سعی در معرفی نسلی از روشنفکران دارد که با نسل پیشین خود تفاوت‏هایی دارند.
در مجموع پس از مطالعه کافه پیانو، آن را یک رمان متوسط خواهید دید. البته باید گفت که بعید است که از گل‏گیسو خوش‏تان نیامده باشد و یا نخواهید یک فنجان قهوه در کافه پیانو بخورید. از جهتی فضای کافه برای نسلی که خاطرات زیادی از کافی‏شاپ‏ها و بستنی فروشی‏ها دارد مناسب باشد ولی باید توجه کرد که برای برخی دیگر فضای نامأنوسی است و البته کافه در کارکرد خود با کافی‏شاپ تفاوت‏های زیادی دارد.
چاپ‏های متععد کتاب نباید شما را به خطا بیاندازد که کافه پیانو یک اثر درجه یک است. فروش زیاد آن علاوه بر ناشر آن به تبلیغات آن هم برمی‏گردد. داد و هَوارهایی که فرهاد جعفری برای فروختن ماستش به راه انداخته است. چنین رفتاری شایسته یک رمان نویس نیست. این بادی است که از فضای سیاست در سر فرهاد جعفری مانده است. تصویری که پس از خواندن رمان از نویسنده برای خود متصور می‏شوید با آنچه واقعیت دارد بسیار متفاوت خواهد بود.
در آخر باید گفت که کافه پیانو به یک‏بار خواندنش می‏ارزد-گرچه پس از مطالعه آن به این نتیجه برسید که به یک‏بار خواندش هم نمی‏ارزیده.



نویسنده : - » ساعت 1:42 صبح روز یکشنبه 87 بهمن 13


شاید بگوئید که اینجا دارد می‏شود مثل خیلی جاهای دیگر. در آن از هر چیزی حرفی زده می‏شود. دارد زرد می‏شود. هر چند وقت یک‏باری باب موضوعی باز می‏شود؛ هنوز به قبلی پرداخته نشده است. و قس علی هذا.
خوب بگویید. اما من می‏گویم نمی‏شود درباره فرهنگ سخن گفت ولی درباره کتاب و فیلم اظهار نظر نکرد. چند وقتی است می‏خواهم درباره این موضوع هم در اینجا مطلب بنویسم. در میز مطالعه تنها درباره کتاب‏ها خواهم نوشت. در قاب شیشه‏ای علاوه بر نوشتن درباره فیلم‏هایی که می‏بینم-می‏توانید خوشحال باشید! چون من زیاد فیلم نمی‏بینم-درباره سینما و تلویزیون هم چیزهایی خواهم گفت. به هر حال می‏خواستم قبل از شروع، به طور جداگانه توضیح کوتاهی در این باره گفته باشم. قاب شیشه‏ای هم نمی‏دانم برای کیست که اینجا بگویم برای کیست. فقط به خاطر اینکه متهم به سرقت عنوانش نشوم اعتراف می‏کنم برای خودم نیست.
از همین اول هم بگویم که انتظار یک نقد حرفه‏ای یا چیزی شبیه به این را نداشته باشید.
این هم شد مدخلی برای ورود به سینما.         



نویسنده : - » ساعت 8:48 عصر روز پنج شنبه 87 بهمن 10


تأملی مختصر در باب تکنولوژی(1)
مسئله ارتباط ما با غرب در ذهنم با مطالعه کتابی(1) از مرتضی آوینی پدید آمد. از آن زمان در این رابطه با دوستان گفت­وگو­هایی می‏کنیم و با هدف روشن شدن موضوع برای خودم مطالعه­ می‏کنم. البته نمی­توان نگفت که این موضع چندان هم روشن نیست و حتی شاید بسیار هم مبهم و محل بحث باشد. به نظر تا محل منازعات در این بحث دقیقاً مشخص نشود گفت‏وگو در این­باره پیچیده و در نهایت بی­نتیجه خواهد بود. آنچه به ذهنم به عنوان نقاط کلیدی می­رسد در زیر آورده­ام؛  
جهت­دار بودن تکنولوژی:
-آیا می­توان به تولیدات تکنولوژیک غرب به دید یک ابزار -که می­توانند به خدمت اهداف پست و یا عالی قرار گیرند- نگاه کرد؟! و آیا استفاده صحیح -و یا ناصحیح- از این ابزار به انسان­ها بستگی دارد و یا ماهیت آنها نوع خاصی از استفاده را بر کاربر تحمیل می‏نماید؟
علم تکنولوژیک:
-آیا تفاوتی بین علم جدید و قدیم وجود دارد؟ آیا علم در نظر و گفتار متقدمان و متجددان یکسان است؟! آیا علم جدید در ادامه علم قدیم و برگرفته از ذخایر دانشمندان مسلمان است؟ آیا پیشرفت بشر در ساخت ابزار را در ادوار تاریخی باید سیری مدام و پیوسته در جهت رفاه زندگی دنیوی دانست؟
فرار از سیطره جهان تکنیک:
-بر فرض جهت دار بودن تکنولوژی آیا می توان از سلطه آن مفری جست؟ این تلاش ممکن یا ناممکن است؟
غرب به مثابه کل واحد:
-اگر بپذیریم که غرب از لحاظ معنوی و فرهنگی دچار انحطاط شده است و این انحطاط به دلیل نوع نگاه بشر جدید(2) به جهان و ارتباط او با خداوند است، آیا این نوع نگاه انحرافی در تولیدات علمی او نیز مؤثر است؟ -و یا به‏طور واضح تر- آیا جامعه توحیدی می‏تواند از نتایج تلاش این بشر جدید بهره­مند شود و در مسیر قرب قرار گیرد؟ اگر بپذیریم بنیان‏های فلسفی و –به تبع آن-علوم انسانی غرب به کار جامعه توحیدی نمی­آید؛ آیا علوم تجربی و ابزارهای آن نیز چنین است؟ و یا بهتر بگوییم آیا غرب را به مثابه یک کل واحد باید مورد بررسی قرار داد و یا می‏توان آن را-اعم از علوم انسانی، تجربی و ...- به دو دسته خوب و بد تقسیم کرد و به گزینش خوب­ها پرداخت و بدهایش را وانهاد؟
کسانی از دیدگاه خود به پرسش­هایی که مطرح شد پاسخ گفته­اند. این پرسش­ها در دو سطح غیر مسقیم و مسقیم با مسئله تکنولوژی ربط پیدا می­کنند. امید می­رود در آینده به شرح برخی موارد از دیدگاه‏های مختلف بپردازیم.
 از دوستانی که به این بحث علاقه­مندند نیز تقاضا دارم تأملات خود را درباره مکتوب نمایند و در اینجا و یا وب­گاه‏های شخصی­شان به نقد بگذارند.
پی­نوشت:
1. توسعه و مبانی تمدن غرب.
2.ر.ک به: درباره نیهیلیسم در همین وب­گاه.



نویسنده : - » ساعت 10:29 عصر روز چهارشنبه 87 بهمن 2

<      1   2   3   4   5   >>   >